داستان سکسی تو شرکت。 منشی بانمک شرکت

داستان سکس با منشی شرکت

داستان سکسی تو شرکت

روز بعد اول صبح به بهانه يك كار اداري رفتم اتاقش و بهش سلام كردم اونم خيلي عادي جواب سلام منوداد نمي دونستم عكسها رو ديده يا نه منم سئوال نكردم يعني نمي شد سئوال كنم. گفت : چه خال قشنگی رو سینت داری میشه زیرپوشت رو در بیاری قشنگ ببینمش ؟ زیر پوشم را در آوردم ، آمد و نشست روی پای من شروع کرد با خال سینه من بازی کردن. یهو داد زد آآآی ی ی ی ی کسم جر خورد! یه کم مقاومت کرد اما معلوم بود که خودشم دلش میخواد. بعداز یه مدت کاملا احساس کردم چوچولم داره میخواره وجالب اینجا بود که دور سوراخ کونم هم گزگز میکرد. بهم گفت که من سکس زوری رو خیلی دوست دارم. من محمد 24 از تهران هستم و زیاد به دختر علاقه آنچنانی نداشتم. نمی دانم چقدر به آن حالت گذشت وقتی به خودم آمدم دیدم سینه اش در مشتم است و هر دو دوباره به جشمان هم خیره شدیم سینه اش رو ول کردم و دکمه مانتو اش را باز کردم زیرش یک بلوز ساده بود که یقه نسبتا بازی داشت دستم را داخل بقه لباسش کردم و سینه اش را به دست گرفتم و از داخل یقه بلوز آن را بیرون کشیدم دوباره به چشمان هم نگاهی کردیم و سرم را رو سینه اش گذاشتم و با تمام وجود شروع به خوردن سینه اش کردم با وجود این که بچه دار شده بود سینه اش از فرم خارج نشده بود من محکم سینه اش رو می خوردم و اوهم سرم را دو دستی به سینه اش فشار می داد دستم را بین پاهایش بردم و برای اولین بار کس چاقش را از روش شلوار حس کردم دود از کله ام داشت در می آمد چند لحظه ای توقف کردیم انگار با خودمان بگویم داریم جکار می کنیم اون هم چه جای تو شرکت که هر لحطه امکان داره کسی ما رو تو اون وضع ببینه ولی انگار دوباره به این نتیجه رسیدم که هر چه بادا باد دوباره شروع کردیم به لب گرفتم از همه که دیدم همان طور که من دارم کسش رو می مالم ، دستش روی کیرم است و داره آن رو می ماله بعد از کمی شروع کرد به وار رفتن با زیپ شلوارم که من ازلب گرفتن دست کشیدم تا خودم سریع تر زیپم رو باز کنم دیدم اون هم داره زپیت شلوارش رو باز می کنه دوباره رفتیم تو کار لب گرفت و این بار دستمان رو توی شلوارمان کردیم و هر کدام تشکیلات اون یکی رو دست می زد ، من که رسما دیوانه شده بودم اون رو نمی دانم دیگه تحمل او شرایط برام سخت بود بهش گفتم شلوارت رو کمی پایین بکش و برگرد اون هم انگار از من دیونه تر شده بود شلوارش رو تا روی زانو پایین کشید و با سینه خودش رو روی میز اتاق پهن کرد کس چاقش از پشت قلمبه زد بیرون بشمار سه کیرم رو در آوردم و تا دسته فرو کردم توش اون قدر هر دو حشری بودیم که پنج دقیقه نشده هر دو ارضا شدیم بعد از این که کارمان تمام شد تازه فهمیدم چه ریسک خرکی کردیم ولی خوشبختانه کسی متوجه نشد و ما بی سر و صدا جدا جدا از شرکت خارج شدیم ولی از اون روز به بعد تا همین الان من و منیژه با هم در ارتباط هستیم و از سکس با هم لذت می بریم ولی دیگه هیچ وقت اون جوری خرکی و پر خطر با هم ارتباط نداشتیم نوشته: غلامعلی. گفت مي خوام يه چيزي بهت بگم ولي قول بده به كسي نگي منم گفتم باشه نمي گم. روي ميز خوابيد طوري كه پاهاش رو زمين بود من رفتم عقب اول يه خورده با دست ماليدم كيرم رو گذاشتم لاي پاش و ماليدم به كسش. اگه بد نوشتم ناراحت نشید از من. تازه یادم اومد دارم با یه تاپ جلوش راه میرم وسینه هام معلومه. همون جور که کار میکرد منم زیر میزم از تو شلوارم کیرمو در آوردم و گذاشتم لای جوراب مشکی شیشه ای. خسته و کوفته اومدم به اتاقم که برم دوش بگیرم دیدم لیدا نشسته سر جاش و مثل دارکوب داره تایپ میکنه. یک جفت سینه گرد و بلوری تو یک سوتین سفید داشت خود نمایی می کرد شروع کردم به خوردن سینه هاش در همون حال قزل سوتین رو باز کردم و سینه هاش افتاد بیرون نشستم رو مبل و نشوندمش روی پام. همونجور که داشت یاد میداد منم فقط حواسم به جورابش بود و یه دفعه منو دید. کس دادن زنم به پسر همسایه داستان سکسی ۲۱ تیر ۱۳۸۹ - میخوام داستان سکس زنم با سینا پسر همسایمون رو واستون تعریف کنم. زد زیر خنده و سر کیرم رو از روی شرت می بوسید ، یواش یواش شرت من رو هم در آورد و کیر ما را گرفت تو دستش. یه فکری کرد و گفت شما راست میگی من خودم هم چند دفعه وسوسه شده بودم ولی به خودم میگفتم که نه من باید وفادار باشم اما حالا میبینم که اون اصلا لیاقته منو نداره. هر چند واقعاً هنوز هم گائیدنش برام تازگی داره و هیچ وقت کهنه نمیشه. کلی ذوق کردم اما واسه اینکه زیاد پرو نشه گفتم نه نمیخوام تمیز نیست. چند کونی باری رفتیم بیرون و هی پیشنهاد خونه داد و من قبول نکردم , اما فردای جنده روزی که خیلی اصرار کرد , دیگه قبول کردم چون گفت از من نترس من پستون کاری باهات ندارم , تا خودت نخوایی من هیچ کاری نمیکنم. از نعمتهای اطراف خود بیخبریم. یه لحظه صدایی از در انبار اومد. ؟ اون چیه داری میریزی ؟ سوختم ؟ چیه ؟! الانم حدود دوساله که هر وقت چیزی گیرم نمیاد یاقوتو میکنم. آه و ناله ش بلند شده بود گفت زود باش بكن تو زود باش ديگه … منم كيرم رو محكم فشار دادم تو كسش يه دفعه داد زد آه آه من دستم رو گذاشته بودم رو كونش و عقب و جلو مي كردم. در عین اینکه به صحبتام درباره این نرم افزار ادامه میدادم شروع کردم با پاهاش ور رفتن. روزي سه چهار بار مي رفتم تو اتاقش يا بهش تلفن مي كردم و باهاش حرف ميزدم. خلاصه،بدون هیچ مشکلی برگشتم اتاق خودم و ظهرشد و ناهار خوردم. البته برا من عادی بود تا ساعت ۹ شب کار کنم. جهت نگاهش از چشم به لبم تغییر جهت داد یک مرتبه با ولع و هیجان خاصی هر دو شروع کردیم به لب گرفتن از هم. بعد از یک کم حرف زدن بهش گفتم میخوام بابت کار اون روزت ازت تشکر کنم و ببوسمت گفت اه ه ه زرنگی. روز بعد دوباره بهش تلفن كردم و گفتم ميشه امروز هم بيام اتاقت ؟ گفت براي چي ؟ گفتم همين جوري بشينيم باهم حرف بزنيم گفت باشه اگه خلوت شد بهت زنگ مي زنم. اون گفت که محمد جان من چندتا بیمه نامه دارم کمکم میکنی تمومش کنم؟منم از خدا خواسته گفتم آره. ذبیح مثل یه سگ هار داشت تقه میزد و سحر فقط از درد گریه میکرد. البته قدم کوتاه نبود اون قدش از خودش بلند بود و اون کفش پاشنه بلند رو هم کرده بود دیگه… اومد پایینتر و کیرم رو رو کسش گذاشتم که گفت : آقای…. منم گفتم خدایا شکرت که به دادم رسیدی. انگشتم رو که تا ته کرده بودم کونش به آرومی کشیدم بیرون. بعد که من حشرم زد بالا به پشت خوابوندمش و جورابشو از سمت کونش پاره کردم و کیرمو یه راست بردم سمت کونش. تو این فکرها بودم که جاهد اومد تو اتاق گفت دیگه چته مگه خوب نخوابیدی؟ گفتم :چرا! و از زیر بلوزش دستمو بردم پشتش و کرستشو باز کردم تو همون لحظه لباشو ول کردمو از گردنش شروع کردم به خوردن رو به پائین. آخه من کیرم وقتی راست میشه بدجوری تابلو میشه. اونم از این آدمای چاق و بد هیکل بود با شکم گنده و همیشه نماز اول وقت و تسبیح. من هم دستم رو بردم لای پاهاش دقیقا روی کسش و از روی شلوار مالشش میدادم. چشمای نگرا منو که دید گفت : نترس به کسی چیزی نمیگم. واي چي داشتم مي ديدم … بدنش مثل لامپ مهتابي سفيد بود يه كرست و شورت فيروزه اي پوشيده بود داشتم ديوونه مي شدم. ایران سکس آویزون بهترین داستان های سکسی خانوادگی بیغیرتی داستان های پورن و همجنسبازی دانلود بهترین فیلم های ایرانی و خارجی انجمن سکسی بی نظیر و چت روم. واي چه صحنه اي رو ديدم زنه افتاده بود رو تخت با مانتو باز با يه تاپ مشكي بدن نما. کمی که گذشت احساس کردم دیگه نفس برا کردن ندارم رو تخت دراز کشیدم اومد روی من نشست و کیرم را با دستش گذاشت توی کسش ، مثل یک نفر که خیلی وقته کیر ندیده آنچنان تلمبه می زد که احساس کردم ستون فقراتم داره می شکنه. سعید دوربین رو گذشت بالای میز رو به صورت سحر تا به جای جنسای انبار از سحر فیلم بگیره. حالا از کجا،شاید از خود ذبیح یا سعید شایعه پخش شد. خلاصه زن من هم که بچه همون ورا بود از خدا خواسته زود شال و کلاه کرد و آماده رفتن شد در عرض دو ، سه هفته داخل خونه ویلایی که از شرکت در اختیارم بود ساکن شدم و وارد کارخانه شدم. دستشو گرفتن و ذبیح با کمر بند شروع کرد به زدن کون سحر. لبام رو گذاشتم رو لباش و محكم مك زدم. روسری سحر رو دور گردنش پیچوند و کشید. با خیال راحت ازمم سوال میکنه من هم بیکار ننشستم و صندلیمو بهش نزدیک کردم و اون پای دیگری هم رو هم به زیر کفشش بردم. دستمو هم رسوندم به کسش و با دوتا انگوشتام چوچولشو بازی میدادم. وقتی دید منم گفت: کسی که ندیدت. تا ته کیرم فشار دادم تو کونش و همونجا ابمو ریختم. صداش بلند شده بود و ميگفت بكنم جرم بده ، من كير ميخوام. تو چرا از شوهرت جدا شدي ؟ گفت همينو مي خواستي بپرسي از صبح تا حالا دلم هزار راه رفت گفتم آره همينو مي خواستم بپرسم. یک کمی آب دهن پرت دادم دم سوراخش و و یک کمی هم با دست کلاهک کیرم رو خیس کرم. سلام من پدرام هستم ۲۸ سالمه از تهران من یه عموی پول دار دادم که اسمش محسن هست و اسم زنش مهسا داشتان برمیگرده به چندین سال پیش که وضع مالی ما خوب نبود ولی وضع مالی عموی من فوق العاده بود بابای منم پیش عموم تو شرکت اون کار میکرد از این مهسا زنعموم بگم که واقعا زن خوشگلی هستش و حدود ۴۰ سالشه من همیشه تو ارزوی کردن این زنعموم بودم اما این زنعموی ما همیشه دست نیافتنی بود همینطور میگذشت تا این که رابطه ی عموم و پدرم خراب شد و کارشون از هم دیگه جدا شد منم با برادرم که دکترا ی کشاورزی داره تصمیم گرفتیم هرطور شده پول دار بشیم از زمان ۱۸ سالگیمون شروع کردیم به کار کردن تا این که خدا خواست و وضع ما خداروشکر خوب شد یه روزی توی اینستا بودم که عکس زنعموم رو دیدم که از عموم طلاق گرفته و با دوتا دختراش رفته دبی زندگی میکنن توی این مدت من خیلی کم بهش فکر میکردم اما با دیدن عکسش بعد از چندین سال دوباره اون لعنتی اومد تو فکرم تصمیم گرفتم حالا که مهسا مطلقه شده برم دبی و باهاش قرار بزارم یه فکر چرت و پرت بود که اصلا امید نداشتم جوابمو بده ولی رفتم دبی تا هم کار هدی برادرمو انجام بدم هم شاید بتونم با مهسا قرار بزارم یه شب که تو هتل خلیفه ابوظبی بودم بهش پیام دادم گفتم سلام اونم در عین ناباوری جوابمو داد و خیلی گرم شروع کزدیم صحبت کردن بهش پیشنهاد دادم همدیگرو ببینیم و اونم قبول کرد خلاصه رفتیم یه کافه شروع کردیم صحبت کردن که از طلاق با عموم گفت که اون کصافت با چند تا دختر جوون رابطه داشته و همین باعث طلاقشون شده بعد از کافه ازم خواست برم خونشون که منم از خدا خواسته قبول کردم تو این مدت هم تنها بود و دوتا دختراش رفته بودن ایران پیش باباشون خلاصه رفتیم خونه مهسا و شروع کرد لباس هاشو در اوردن و منم رفتم رو مبل نشستم و برام شام اورد و با هم خوردیم باورم نمیشد من و مهسا تو یه خونه تنها پیش خودم میگفتم اون همه ارزوی کردن اینو داشتی دیکه هیج وقت واست اتفاق نمی افته شروع کردیم یه کم تلویزیون نگاه کردن که من گفتم خوابم میاد گفت خوب برو تو اتاق بخواب گفتم شما چی خندید و گفت منم پیشت میخوابم گفتم اخه من راحت نیستم گفت چطور گفتم اخه هوای ابوظبی خیلی گرمه باید لباس در اورد گفت عیب نداره راحت باش منم با خنده هم تی شرتمو در اوردم و شلوارمو که گفت خوب پرو نشو تا این حد هم نگفتم رفتم زیر پتو که بخوابم دیدم داره لباس هاشو در میاره یه تاپ موشیده بود و یه شلوارک سبز شلوارکش یه کم اومده بود پایین که دیدم شورتش مشکیه مهسا خیلی زود خوابش برد ولی من خوابم نمیبرد رفتم نزدیکش خیلی ترس داشتم ولی تنها فرصت زندگیم بود تا بتونم به ارزوی بچگی هام یعنی کردن مهسا برسم دست بردم رو بازو هاش که یه کم مالیدم موهاشو دادم دور گوشش رفتم زیر پتو دست به کونش زدم خیلی اروم این کار هارو میکردم چون اگر بیدار میشد همه چی خراب میشد کیرم همون لحظه راست شده بود یه کم شلوارشو دادم پایین کونش افتاده بود بیرون ووااای شورتش رفته بود لای کونش یعنی عالی بود کیرم میمالیدم به کونش که صدای نفس هاش زیاد شد داشتم از ترس میمردم کمی صبر کردم که خوابش سنگین بشه شروع کردم اروم اروم شورتشو در اوردن تا زانو کشیدم پایین که مهسا یه دفه گفت داری چیکار میکنی هیجی نتونستم بگم اب دهنمو قورت دادم گفتم فقط واسه یک شب درکم کن مهسا گفت دهنت بوی شیر میده میدونی چند سال ازت بزرگترم گفتم مهسا التماست میکنم فقط یک بار گفت شرط داره گفتم هرجی باشه قبول میکنم گفت قول بدی سیرم کنی گفتم چشم رفتم چراغ هارو روشن کردم باورم نمیشد فکر میکردم همش خوابه وقتی پاشدم کیرم تو دستم بود که مهسا گفتم ببینمش دستو با خجالت برداشتم گفتم ایول ببینم چیکار میکنی گفتم لنگ هارو بده بالا وقتی پاهارو داد بالا دیگه طاقت نداشتم شروع کردم لیس زدنش اونم سرمو گرفته بود فشار میداد رو کوسش چوجول هاش اصلا به یه زن ۴۰ ساله نمیخورد صورتی بود همین طوری لیس میزدم که گفت اماده ام لعنتی بکن دیگه کیرمو میمالیدم رو کوسش که یه دفه کیرمو خودش گرفت و کرد تو کوسش خیلی گرم بود تو کوسش همین طوری تلمبه میزدم و اون داشت رو کیرم حال میکرد کمرشو گرفته بودمم تلمبه میزدم کوسش کاملا باز شده بود طوری که کیرم لق میزد توش برگشت به حالت سگی خوابید کونشو قنبل کرد و من کیرمو فرو میگردم تو کوسش اون زنی که فکر میکردم اصلا دستم بهش نمیرسه حالا داشت زیر کیر من عر میزد پستون هاش زیاد بزرگ نبود ولی معمولی بود که گرفته بودم دستم میمالیدم لامصب مگه از کیرم سیر میشد حس کردم داره ابم میاد گفتم چیکارش کنم گفت هرکاری دوس داری بکن که من همشو ریختم رو سینه هاش و مالیدم تا ابم جذب بشه بعد از اون رفتم حموم وقتی برگشتم بهم گفت پدرام خواهش میکنم بازم بکن واقعا نا نداشتم کلی تا شروع کرد به خوردن کیرم بازم راست شد و این دفه با شدت بیشتری گاییدمش تا صب ۴ بار اب منو اورد لعنتی وقتی صبح شد اون خواب و من سریع لباس هامو پوشیدم و رفتم هتل چون واسه ظهر بلیط داشتم برگردم ایران وقتی برگشتم دیگه نه از اون خبری شد و نه من پی شو گرفتم و بعد از دو سال فهمیدم خاک بر سر زن یه عرب شده نتیجه داستان این که هیج کس دست نیافتنی نیست فقط باید عرضه داشته باشی که بتونی بهش برسی نوشته پدرام. داشت آبم ميومد مثل اينكه ميدونست بلند شد كيرمو يكجا كرد داخل دهنش فقط مك ميزد نزديك بود كه بياد كرفتش داخل دستش بالا و پايينش كردن كه يكدفع صورتشو پر از آب كردم. كاندومو كشيدم كيرمو گذاشتم دم كسش با چولچولاش بازي ميكردم. دیدم حالش خیلی خراب شده هی میگفت آخ جون ببین چه کیری تو کسمه جوووون ن این کسو بگا. به پشت برش گردوندم گفتم قنبل کن. نشستم کنارش رو صندلی بعد اومد بالا سرم که یاد بده چطور بیمه شخصی ثالث وارد کنم. اما یادتونه اون پسره مراد بیگی رو که اخراج کردید ؟ — بله. یهو با تعجب گفت داری چیکار میکنی! یه زیر انداز انداختم و خوابوندمش زمین و فقط گریه زاری میکرد که من تاحالا سکس نداشتم و میترسم. دو ساعت بعدش زنگ زد و گفت رئيس نيست مي توني بياي اينجا منم از خدا خواسته دويدم رفتم اتاقش و در رو قفل كردم. همزمان که لب میگرفتم با دست چپم بغلش کرده بودم و با دست راست از پشت گردن تا بالای کونش دست مکشیدم بعد دستم رو به زور تو شلوارش کردم و انگشت وسطیم رو به سوراخه کونش رسوندم و شروع کردم سوراخ کونش رو مالوندن. من هم بدون رو دربایستی دوباره گفتم غلط کردم و قسم خوردم که در مورد آن اتفاق با هیچ کس حرف نزم و … چند روزی بعد از آن جریان بازهم حس سنگینی وجود داشت ولی روز به روز شرایط بهتر می شد و طرفین از این که دیگری کار عجب غریبی ازش سر نمی زنه خیالشون راحت تر می شد برای من این حس کم کم با یک حس جدید جای گزین شد و آن این بود که با یکی از همکاران خانمم یک راز و سر مشترک دارم کم کم به منیژه به چشم غیر از یک همکار نگاه می کردم و نمی دانم از کی حس و تمایل جنسی نسبت به او پیدا کردم هر چند اندام و بدن متناسبی داشت ولی راستش زیاد خوشگل تر یا خوش هیکل تر از بقیه همکار های خانم نبود و از نظر سنی 10 الی 12 سال ازمن مسن تر بود ولی نوع نگاهم به اون فرق کرده بود هر وقت با او حرف می زدم تا تمام وجود به جزییات جهره اش دقت می کردم و وقتی از اتاقم بیرون می رفتم از پشت تمام هیکلش رو بر انداز می کرد وقتی در کنارش می نشستم رانهایش را از بین شلوار و مانتوش تجسم می کردم و …. ديگه نا نداشتم بلند شدم لباسامو پوشيدم. دراز كشدم اومد روش تنظيمش كرد شروع كرد به بالا و پايين كردن ، سينه هاش شده بود مثل كسيه آب گرم مثل يه آونگ اين ور اون ور ميكردن. کیرمو به دهنش نزدیک کردم گفتم برام ساک بزن. تا چشمام به جوراب مشکی داخل کفش تابستونی افتاد کیرم بدجوری راست کرد. فردای همون شب طبق معمول وارد شرکت شدم و از اتاق ایشون که همراه هفت نفر دیگر مشغول به کار بودند گذشتم تا اینکه به میز خانم رئوفیان رسیدم و به ایشون جلوی همه اعلام کردم که نرم افزار حسابداری شرکت تغییر کرده و برای آموزش این نرم افزار به اتاق من بیاد تا کسی شک نکنه البته اگر هم همینطور میگفتم که بیا کسی به من شک نمیکرد چون همه به این مسئله پی برده بودند که من حتی دوست دختر هم ندارم. داستان از اون جا شروع شد که چند سال پیش تو یه شرکت نیمه خصوصی کار میکردم، یه کار پرداز داشتیم که سنش دو برابر من بود ومن تقریبا جای دخترش بودم. گفتم ای کلک اینو ازکجا اوردی؟آروم خندید و گفت خوب دیگه لازم میشه. گفت:باشه من در قفل میکنم بعدا میام و رفتم. منم اصلا نگاش نکردم و زدم بیرون. کیرمو که از ابه کسش خیس شده بود از کسش دراوردم گذاشتم رو چاک کونش و عقب و جلو میکردم گفتم ببین نترسی ها میخام بکنم تو کونت. اما لیدا خانم همچنان سرجاش بود چون از توپ پر من بشدت ترسیده بود و سروقت به همه کارهاش میرسید. اون گفت نهههه خوشم نمي ياد يه خورده كه اصرار كردم قبول كرد. بعد همونطور که پشت منو تمیز میکرد گفت: حالا حالت جا اومد؟ نا نداشتم حرف بزنم فقط اروم گفتم اوهوم……گفت: یالا بجنب تا کسی نیومده خودمونو جمع کنیم وکمکم کرد لباسم رو مرتب کنم. سعید و ذبیح جاهاشون رو عوض میکردن. نمیدونم چی شد که افتادیم به حرف زدن. بهم گفت خيلي شجاع شدي روز اول خجالت مي كشيدي سلام كني ولي حالا … منم تودلم گفتم كجاشو ديدي. کاور لباسم را از روی چوب رختی برداشتم رفتم داخل اتاق استراحت عوض کردم اومدم. من گفتم اومدم مینا که با هم بریم بیرون ناهار مهمون من هستی. و رو شلواری باهاش کلی ور رفتم بعد از چند دقیقه گفت نصبش کردم البته شاید زودتر از این نصبش کرده باشه. اونقد تقه زدم که احساس کردم الانه که آبم تو کونش بیاد. همش نگاهم بهش بود سرش رو بلند کرد و زل زد و چشمام تو کمترین زمان ممکن لب تو لب شدیم. اونروز نهارو همونجا با هم خوردیم و تا بعد از ظهر که باید میرفت خونه دو سه بار دیگه هم حال کردیم. زیپم رو کشیدم بالا و اومدم بیرون گفتم یه لحظه بیاین پشت سیستم. از صد تا عکس سکسی هم که تا حالا دیده بودم قشنگتر بود از همون رو شلوارش. یادمه یک روز که من از اداره جیم شده بودم موضوع لو میره و رئیس در به در میفته دنبال من، دختر خانومه هم که از حالا یاقوت صداش میکنم تقريبا يه شباهتائي با اسمه واقعيش داره کلی معرفت بخرج میده و سریع رو موبایلم تماس گرفت و جریانو گفت. حرفش رو قطع کردم گفتم بابا بی خیال اشتباه کردم. با حرص و ولع شرو ع کردم به خوردن کسش. یک متر و شصت قد داره و بدن تو پر و محکمی داره. تا اینکه پاش رو رو پاش انداخت به طوری که گردی با سنش نمایان شد. داستان سکسی ما خودمون ازش عکس میگیریم ولی اگر خاستی. ذبیح خوابید رو میز و به سحر گفت بره روش. بهم گفت چرا در رو قفل كردي ؟ گفتم نمي خوام وسط حرفها كسي بياد داخل. منم دوباره کردم تو کونش و ایندفه از حال رفت و رو شکم خوابید منم همینطور افتادم روش و تند تند میکردم تو کونش و همزمان شروع کردم با کسش بازی کردن. تا منو دید گفت پشو تنبل لنگ ظهرها. ووووواااای ی ی ی کسو کونمو یکی کردی. اول صبح بهش تلفن كردم و گفتم مي خوام درباره يه موضوع مهمي باهات صحبت كنم گفت خوب بگو گفتم تلفني نميشه وقتي اداره خلوت شد و رئيس رفته تو اداره نبود مي يام اتاقت و بهت مي گم گفت باشه. آره چطور مگه؟؟منم گفتم هیچی همین جوری. و من معمولا دخترای خوب و آراسته ای رو انتخاب میکنم که بعضیاشون حدود 3 سال سابقه هم دارند. کیرت تو کونمه ولی تو کسم هم حسش میکنم. لباساشو در اوردم از بالا سرش تا پايين پاش رو خوردم ديگه صداش شده بود ناله فقط اه اه اه ميكرد و ميگفت گشتيم ولم كن. گفتم:اما این کثیفه ، لباسم کثیف میشه. سرش عقب و جلو میرفت و داد زد بیا اینم ابه کسم. از اون روز تا حالا هم هشت یا نه باری شد که با هم سکس داشتیم. تا کیرمو دید میخواست وسایلاشو جمع کنه که بره. ولی اگر این هیکل و این انرژی رو نداشت و اگه کسی دیگه ای جای خانم رئوفیان بود تا حالا 2 بار ضعف میکرد. منم که خیلی جدی به آموزشم ادامه میدادم. ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟ کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟ یهو پقی زد زیر گریه و گفت که با دوسته پسرش دوا کرده. و من هم دوربین مدار بسته مربوط به اتاق منشیها رو روشن کردم دیدم چه بگو و بخندی انداختند راه. بعد از اون هم چند بار رفتم اتاقش و باهم حال كرديم كه دفعه بعد براتون تعريف مي كنمفرستنده: کیوان. باهاش حرف زدم و خیلی زود شد باهم آشنا شدیم. منم در ماه 2 بار میرفتم شرکت و سکس خفن میکردم. یکمی کرم نرم کننده با آب کسش به سوراخه کونش مالیدم و اول یک انگشتی بعدش دو تائی تو کونش کردم بعد دوباره سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم توش. فرداش که رفتم سرکار با حالتی که انگار یک جنس ممنوع همراه دارم رفتم تو اتاقم و منتظر شدم در فرصتی تولد منیژه رو تبریک بگم و کادو رو بهش بدم تا غروب صبر کردم و فرصتی پیش نیامد این شد که مجبور شدم اون رو صدا بزنم آمد تو اتاق و من سریع در رو پشت سرش بستم ، رنگ از روش پرید و هول شد و گفت چه اتفاقی افتاده مهندس ؟ من گفتم هیچی به خدا من دیروز متوجه شدم تولد شما و من نتونستم به شما تولدتون رو تبریک بگم خواستم تولدتون رو به شما تبریک بگم همین گفت خوب چرا در رو بستدید گفتم هیچی والا یک کادو ناقابل گرفته بودم گفته شاید انجوری بهتر باشه روسری رو بهش دادم یکجورایی هنگ کرده بود ، من هم هنگ کردم تشکر کرد و تو جیب لباسش چپوندش و رفت ، وقتی که از اتاق می خواست خارج شه گفتم بین خودمان بمانه بهتر است کسی متوجه نشه ، اون هم گفت حتما و رفت روز بعد با روسری که من بهش داده بودم آمد سرکار وقتی دیدمش هر دو برای اولین بار لبخند معنی داری به هم کردیم که خیلی برای من دل نشین بود همان روز در اولین فرصتی که پیش آمد مجددا از من بابت روسری تشکر کرد و گفت خیلی زیبا و خوش رنگ است ، این اولین باری بود که با هم کمی دوستانه تر حرف می زدیم روز بعد از این جریان کاری برای من پیش آمد و من نزدیک به ده روز رفتم ماموریت در تمام این مدت همش به منیژه فکر می کردم وقتی برگشتم برای تحویل وسایل و مدارکی که همراه داشتم قبل از این که برم خونه مجبور شدم اول برم شرکت ساعت کار رسمی شرکت تمام شده بود ولی معمولا بجز نگهبان چند نفری که کار داشتن برای اضافه کاری می موندن ولی اون روز وقتی من وارد سالن شدم فقط منیژه و یکی از همکارها بودند که اون هم داشت می رفت سلام و احوال پرسی با هر دو نفر کردم و رفتم تو اتاقم وسایل رو گذاشتم و کار های که باید انجام می دادم رو زود انجام دادم که هر چه زود تر برم خونه که دیدم منیژه تو چهار چوب در است ، لبخند رو لب داشت و من هم با لبخند جوابش دادم — سفر خوش گذشت — ای سفر کاری بدون دوستان و خانواده کجا خوش می گذره — بدون شما شرکت خیلی سوت و کور بود جای شما خیلی خالی بود — لطف دارید ، بفرماید داخل — ممنون مزاحم نمی شم داشتید می رفتید من هم دارم می رم — اختیار دارید بفرماید بر خلاف انتظار باوجود این که معلوم بود تعارف است آمد داخل اتاق و در رو بست — چند روز پیش تولد شما بود من هم می خواستم یادگاری به شما بدهم که متاسفانه نبودید از شنیدن این حرف حس خاصی بهم دست داد خیلی خوشحال شدم ، یک جا سویجی بود — خیلی ممنون که به یاد من بودید ، لطف کردید وقتی جاسویچی رو به من داد انگشتانمان به هم خورد نمی دونم چطور شد که دستش رو گرفتم و آرام به سمت لبم بردم ، مقاومتی نمی کرد آرام انگشتانش را بوسیدم. رفتم داخل نشستم پيشش گفتم خدا بد نده! یکم نگام کرد گفت صبر کن یه چایی نبات بخوری خوب میشی. دو طرفه کمرشو گرفتم و شروع کردم فشار دادن. لیدا رفت و من رفتم داخل حمام لباسم را در آوردم نشستم روی توالت فرنگی یک سیگار با لذت تمام می کشیدم که کوبیدن به در : — بله! گفتم آموزشهای اولیه با این نرم افزار رو میدم وشما توجه کنید که یاد بگیرید. منم اومدم دستشو با کشی که تو آشپزخونه بود بستم و بردم تو اتاق رئیس. اون روز من حتی نتونستم تولدش رو بهش تبریک بگم — کاری پیش آمد و از شرکت خارج شدم ولی غروب قبل از این که برم خونه تصمیم گرفتم هدیه ای برایش بگیریم هر چه فکر کردم دیدیم بجز روسری که به قول خانمم نامناسب ترین هدیه برای تولد است چیز دیگه ای به ذهنم نرسید که بخرم. الان حدود سه ساله که تو یک شرکت تو جنوب كشور کار میکنم و خاطره ای که میخوام بنویسم تو همین شرکت اتفاق افتاد. رخ به رخ كه شد ديدم فاطمه خانوم خودمونه كه چهار سال پيش زده بودمش. سوراخ کونش نرم و مرطوب شده بود و همزمان با انگشت من کونش میچرخید. صبح فردا از مدیر کلّ وقت گرفتم و رفتم اونجا. به هر حال اون جذب شد و از قضا شد منشی قسمتی که من بیشتر با اون سرو کار دارم، تا چند وقت مثل جنتلمن ها و آدمهای حسابی باهاش برخورد میکردم و فقط تا میتونستم حرفهائی میزدم که بیشتر باهام راحت باشه، اونم که ادعای کلاسش میشد هی از روابط دخترو پسر و اینجور چیزا میگفت. این کار یه 8 دقیقه ای ادامه داشت و اینقدر میکش زدم که لپام درد میکرد. شب تا صبح تمام مشکلات شرکتم فراموشم شده بود و دائم به خانم رئوفیان فامیلی مستعار فکر میکردم که چطور باهاش شروع کنم تا صبح هم تجسمش کردیم واسش چند بار کف دستی رفتیم! سلام ، اسم من آرمانه و 30 سالمه میخوام براتون یه خاطره تعریف کنم که بر میگرده به دو ماه پیش. سحر رو نیم ساعت بعد با تهدید به فیلم و چیزای دیگه فرستادن رفت. بعد از کلی قربون صدقه و دلداری دو باره ازش خواستم که لب تخت برام قمبل کنه. و مطمئن بودم اگه کسی جای من بود از این فرصت و از حضور این هشت منشی به احتمال 98% استفاده میکرد. سعید هم کمر بند و گرفت و ده بیست بار سحر رو زد. سحر به حال خفگی اوفتاد و کبود شد. چرا تا حالا بهش توجه نکرده بودم. ولی به خدا قسم که این داستان واقعیت داره. اونم که احساساتی دیگه داشت میشد و از نرم افزار حسابداری دیگه خبری نبود. یک تی شرت صورتی رنگ با یک شلوار لی آبی تنش بود. سحر سرشو آورده بود بالا و با ترس به کیر سعید نگاه میکرد. من سریع تی شرت و شلوارمو درآوردمو به اونم کمک کردم شلوارشو کامل در بیاره دوباره با کسش بازی کردم و شرتشو زدم کنار و با زبونم آروم از کنار کسش شروع کردم به لیسیدن یواش یواش رفتم سراغ چوچولش ، حسابی دیونه شده بود آه و اوهش دیگه در اومده بود و آرومی نداشت و سرمو فشار میداد لای پاش زبونمو لوله میکردم و می فرستادم داخل کس داغش، گرماش تا روی پیشونیم اثر میذاشت. دو دستی کونشو گرفته بود و از درد به خودش میپیچید. سوراخ کون تنگش دور کیرم قفل کرده بود کیرمو یواش یواش عقب جلو کردم تا یکمی که باز شد دو طرفه کمرشو محکم گرفتم و کیرمو تا خایه هام تو کونش کردم. بعد از چند لحظه اونم شروع كردم مك زدن. تا اینکه یه روز از طریق نگهبانی به من اعلام کردند که یکی از مشتریهای طرف قرارداد ما برای یکی دو تا از خانوما مزاحمت ایجاد میکنه. یک روز بهاری 1390 خیلی حس تنهایی کردم و دیدم هرکاری میکنم بازم حس تنهایی میکنم. راستی یه لطفی بکن از تو ماشین من یک کاور هست داخلش لباسه برای من بیار بالا و بعد تشریف ببر. و من بهش گفتم که شما این مراحلی رو که گفتم یه بار تمرین کنید. منم پر رو شدم و دوباره بوسش كردم. من اگه میرفتم جلو سه سوت تیکه تیکه ام میکردن. اون شب روسری رو انداخته بود دور گردنش. سمیرا گفت بیارش خونتون یا بریم پیششون من خودم یه. خلاصه پیرهنو در آورد داخل آشپزخونه شست و آورد پهن کرد روی مبل جلوی کولر گازی. منم رفتم پیش رئیس و بهش گفتم یه سر تا بانک سر خیابون میرموبرمیگردم. بچه سرتق و پر رو و بی ادبی بود. تو رو خدا این بی خیال شین ؟ گفتم بشین اولش شاید درد داشته باشه ولی بعدش عادی میشه. سحر رو چرخوندن،شکمش رو میز بود و کون سفیدش رو به ذبیح. حالا نرم افزاری که میخواستم یاد بدم نرم افزارحسابداری رافع6 بود که خودم هم بلد نبودم. سحر با ترس و از ترس کتک رفت روش، پاهاش رو باز کرد و نشست روی کیر اون. داشت دکمه های مانتوش رو میبست که دوباره چشمم به اون کونش خورد لذت دیدنش از روی مانتوی اندامی که کرده بود واسم بیشتر بود! من حالم گرفته شد ورفتم تندی به صورتم یه آب زدم تاشاید خواب ازسرم بپره. کسش خیسه خیس بود اما بوی خوبی میداد ، زبونم را خیس کردم و یواش رسوندم به کسش مثل ماهی تکون خورد. از فرصت استفاده کردم و مانتوی کوتاهش رو زدم بالا. واقعا خوش به حاله آقای… که اگه این کون رو فتح کرده باشه! منم سريع ده دوازده تا مقاله پيدا كردم مرتبشون كردم و بهش دادم خيلي از من تشكر كرد. دست چپم هنوز زیر سرش بود ماچش میکردم بعد دست راستمو بردم زیر کونش. نوک پستونام هم احساس کردم برجسته شده وداره از زیر مانتو معلوم میشه. یه روز صبح که شب قبلش تا دیر وقت جایی مهمون بودیم، وقتی رسیدم اداره دیدم خیلی خوابم میاد ، سرموگذاشته بودم رو میز و داشتم چرت میزدم که یکی از همکارا اومد وگفت امروز میخواد بازرس بیاد نخوابی یه وقت. چند روز گذشت و هيچ حرفي از اون عكسها نزد منم موضوع رو فراموش كردم تا اينكه نزديكهاي ظهر دوباره بهم زنگ و گفت كه درباره يه موضوعي مي خواد مقاله تهيه مي كنه و از من خواهش كرد كه تو اينترنت براش بگردم و پيدا كنم. بعداز آن روز با هم قرار گذاشتیم رفتیم بیرون. اومد بغلم نشست ؛ با یه ژست پدرانه بغلش کردم شروع کرد به گریه کردن. گفت خوب واستا منم در لباسات رو در بيارم كمكش كردم و سه سوت لباسام رو در آوردم. خوشش اومده بودا ولي گفت يكي ميبينه زشته گفتم امروز بايد بزنمت گفت تو زرنگيت. اول مقنعه رو کامل در آوردم و رفتم سراغ مانتوش تازه مانتو را که در آوردم دیدم چه لعبتیه. دلمو زدم به دریا و رفتم سمت موبایلم و چند شماره دلخواه گرفتم. سعید شرت رو با یه حرکت پاره کرد و کرست سحر رو هم با دست پاره کرد. گفتم صبر کن تکون نخور که کثیف میشی ها. عصر تو شرکت به رئیس حراست گفت که امشب میره تو انبار. روز بعد اول صبح به بهانه يك كار اداري رفتم اتاقش و بهش سلام كردم اونم خيلي عادي جواب سلام منوداد نمي دونستم عكسها رو ديده يا نه منم سئوال نكردم جهت خواندن ادامه مطلب روی لینک زیر که به زبان اوکراینی هست کلیک کنید يعني نمي شد سئوال كنم. واسه همین یه خورده طول میکشید. پستون سوار تاكسي شدم جلو مغازه كنار بيمارستان پياده شدم چندتا ابميوه گرفتم رفتم داخل حواسم به کوس افكار خودم گرم بود. حتی تو خوابم هم همچین سینه هائی ندیده بودم سفت مثل سیب. شلوارو شورتش رو کمی دادم پایین. خلاصه اون روز گذشت و به قولی ما باخودمون گفتیم که چرا آقای… استفاده کنه ولی ما که حقوقش رو میدیم و بیمش کردیم و خودش دلشه استفاده نکنیم ؟ ؟ در مورد خودم بگم آدم خیلی مغروری هستم و از خودم تعریف نباشه از لحاظه چهره و هیکل خدا واسم کم نذاشته. بعد از طلاقش هم چند بار گفتن كه با مردها رابطه داره. گفتم تو خواستي ازش جدا بشي يا اون خواست گفت نه من خواستم. بهش گفتم بسه بخواب كارت دارم كيرمو گرفتم داخل دستم گرفتمش جلو شروع كرد به خوردن يكي دو دقيقه خوردش ديدم فايده نداره. اولش یکم منومن کرد اما بالاخره روز پنجشنبه سر ساعت 7:30 صبح باهاش قرار گذاشتم اون به خونوادش گفته بود میره سرکار و تو اداره هم گفت که پنجشنبه رو نمیاد و با ماشین یکی از دوستام رفتم سراغشو با هم رفتیم خونه یکی از رفیقام که با خونوادش رفته بودن مسافرت. شما بشینید من براتون یک شربت بیارم. کلی دلداریش دادم که دیدم اشک تو چشماش جمع شده دلم سوخت گفتم پاشو بیا اینجا بینم بچه سرتق! منم هر چي عكس منظره و گل و گياه داشتم جمع كردم و گذاشتم كه بهش بدم يه دفعه يه فكر عجيبي به سرم زد دو تا عكس سكسي خيلي قشنگ رو انتخاب كردم و گذاشتم لاي اون عكسها. بعد از چندبار تماس دیدم یک شماره که شبیه شماره من یود یه دختر جواب داد. آقا مارو نگین نمیدونستم از این سینه های درشت کودومو بخورم. یه لحظه مانتوت رو بزنش بالا و نگهش دار تا شلوارت رو بیارم پایین. تو همون حس دست گذاشتم رو سينه هاش و شروع كردم به مالوندن. دوباره با کمر بند اونو زدن تا حدی که کونش سیاه شد. بهش گفتم بمون الان ميام رفتم داروخونه يه كاندوم گرفتم بهش گفتم بلند شو بريم! کس خیس و نازش از لای پاش بدجوری خود نمایی می کرد. سحر از درد فقط جیغ میزد و به غلط کردن افتاده بود. بعد از مدت 2 ماه دوستمون من پیشنهاد سکس دادم. منم با دو دستم لمبه های کونشو باز کردم و با شستم سوراخ کونش رو میمالوندم. شروع کردم به لیسیدن نوک سینه هاش و هر چندتا لیس که میزدم یکبار هم آروم گازش میگرفتم. یه دفعه گفت محمد تو پاشو من بشینم تا بهت یاد بدم آخه اون موقع خودمو زدم به کوچه علی چپ تا بلند شدم اون اومد نشست رو صندلی که بهم یاد بده چطور بیمه وارد کنم. کیسم هم روی میز خودم قرار داشت و قفل رو که یه یو اس بی بود بهش دادم و گفتم اینو نصبش کن. بهش گفتم رو ميز دولا شو مي خوام بكنم. حالا دیگه خودم آمد و رفت کیرم و حس میکردم. حدود پنج ماه بعد از استخدام من یک دختر خانم برای استخدام به شرکت ما اومد. خوابوندمش به پشت چه سوراخ گشادي داشت تا سر كيرمو گذاشتم يه جا رفت داخل حالا بهم خورد ولي بهتر از اين بود كه كندش در بياد از روي لج چنان تلمبه ميزدم يه يك متر رو كارتن زيرمون رفته بود اين ور. زدم تو فاز رو داري گفتم سلام خانوم. شروع کردم به لیسیدن نوک سینه هاش و هر چندتا لیس که میزدم یکبار هم آروم گازش میگرفتم. ذبیح دستای کلفتش رو انداخت دور کمر سحر و اونو محکم گرفت که نتونه تکون بخوره. جاتون خالی فقط نیم ساعت داشتم که پاهاشو لیس میزدم و کیرم میکردم لای پاش. احساس کردم دستش وسط یه تنور بوده که کیر ما رو گرفت شروع کرد به خوردن یه طوری ساک می زد که همه بدنم به رعشه افتاده بود. چند تا لب ازش گرفتم گفتم نوبت توئه که آب منو بیاری. بلندش کردم شلوارش و شورتش را با هم در آوردم ، یک کس تپلی داشت که اصلا به اون هیکل نمیخورد ، بردمش داخل اتاق استراحت خودم خوابوندمش روی تخت و خودم نشستم روی زمین پاهاش رو انداختم روی شونه ام. خلاصه اون شب که اومدم خونه تو کف لیلا بودم. شروع کردن به داد زدن که محکم بکن ، محکم بکن آبم داره میاد بعد از چند ثانیه احساس کردم کیرم سوخت شل شد و روی سینم افتاد. اب کیرم که به زردی میزد از کونش تا سر زانوش. تمام بدنش داشت میلرزید و صدای اه و اوهش هم دیگه به جیغ زدن تبدیل شده بود.。 。 。 。 。

次の

داستان سکس رزیتا و آقای جاهد

داستان سکسی تو شرکت

。 。 。 。 。

次の

سکس داغ تو شرکت حشری ها

داستان سکسی تو شرکت

。 。 。 。 。 。 。

次の

زن عمو مهسا

داستان سکسی تو شرکت

。 。 。 。 。 。

次の

داستان سکسی: داستان سکسی من و منشی شرکت

داستان سکسی تو شرکت

。 。 。 。 。

次の

سکس داغ تو شرکت حشری ها

داستان سکسی تو شرکت

。 。 。 。 。 。

次の

سکس خفن تو شرکت بیمه

داستان سکسی تو شرکت

。 。 。 。 。 。

次の

سکس داغ تو شرکت حشری ها

داستان سکسی تو شرکت

。 。 。 。 。 。 。

次の