داستان سکسی ایرانی واقعی。 سکس مامان

داستان ســکـســی داغ ایرانی و جدید (بدو تا فیلترنشده)

داستان سکسی ایرانی واقعی

داستان سکس با مستانه خواهرزن داستان سکسی ۲۳ تیر ۱۳۸۹ - داستان سکس با مستانه خواهرزن. توی همین حال و هوا بودم که سردی لب های خالم رو روی لپم حس کردم، بعدش هم صدای یک بوس محکم که خالم از لپم کرد. من گفتم یعنی فقط میخواستی همینو بگی؟ خوب براچی اومدی اینجا بگی؟ گفت آخه اینجا رمانتیک تره، از اون گذشته خواستم یه دوری هم زده باشیم. عمدتا مانتوهای مجلسی تو ویترین میگذاشتم، اما در کنار اونها لباسهای زنونه خارجی — عمدتا ترک — هم میاوردم. » چندین بار دیگه هم از این اتفاقات بین من و خالم رخ داد اما من زیاد حساسیت نشون ندادم، تا این که با یک سایت آشنا شدم که داستانای سکسی میذاشت، چندتا داستان که خوندم نسبت به خالم احساسم عوض شد، و به نوعی بهش نظر داشتم. گفتم پس میشه کرد تو اون کس هلویی؟ گفت این کس مامانته. فکر کردم که شاید خالم با این کاراش میخواد بهم بگه که اونم نسبت به من نظر داره. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. دیدم کفشای بابا هست اما چرا ماشینو ندیدم. من تا وقتی بچه بودم هیچ احساسی نسبت به خاله سمانه نداشتم و رابطمون مثل مادر و فرزند بود. یعنی فهمیدم که بابام هم خواهرمو گاییده. گفت رضا توی چشمام نگاه کن، نگاه کردم؛ اشک توی چشماش جمع شده بود و آماده ی این بود که بزنه زیر هق هق گریه. اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهوماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. داستان سکسی ما خودمون ازش عکس میگیریم ولی اگر خاستی. رفتیم بیرون شهر، حدود ۱۰ کیلومتری از شهر دور شده بودیم که خاله زد به جاده خاکی و بعد مقداری راه به یک منطقه ی سرسبز که در حاشیه ی یک رودخونه ی زیبا واقع شده بود رسیدیم. اومدی نشستی حال کردن مامانتو میبینی جلق میزنی؟ اینو که گفت انگار یه پارچ آب سرد ریختن رو سرم. ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم. از موقعی که یادمه یا من خونه ی خالم بودم یا خاله سمانه و شوهرش میومدن خونه ی ما. مامانم از تو کشوش یه قرص ضد حاملگی در آورد و سریع خورد. سلام من رضا هستم و ۲۲ سالمه، داستانی که میخوام براتون بنویسم تقریباً مربوط میشود به ۳ سال پیش، یعنی وقتی که ۱۹ سالم بود. داستان سکسی من و خاله یه روز خودم و خودش توی خونشون تنها بودیم، فرصتش پیش اومد. با این حرفای مامانم حس کردم دارم با زیدم حرف میزنم. این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! در ضمن اینو بگم که بابام جراح چشمه. به خاطر همین خونواده ی ما و خونواده ی خاله سمانه خیلی با هم ارتباط داریم. خالم ماشین رو پشت یک تخته سنگ نسبتاً بزرگ در کناره ی رودخونه پارک کرد. سمیرا گفت بیارش خونتون یا بریم پیششون من خودم یه. این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار شده بود. خوشحال بودم که دیگه کس به راهه. دیدم یکی از اسپری هاشو برداشت و میمالوند به کس قشنگش که مثل کس سفید برفی بود. خالم دستمو گرفت و منو بوسم کرد گفت رضا خاله من تو رو از وقتی بچه بودی دوست داشتم مثل بچه ی خودم بودی و هستی چون که خودت میدونی من و حسین بچه دار هم نمیشیم. نمیخواستم بهت بگم ولی تو از یک سال پیش دکترت من و مامانت رو بدون اطلاع تو باهامون حرف زد، گفت که رضا یه مشکلی پیدا کرده که میتونه منجر به مرگش بشود. ترسیدم و به همین دلیل بلند شدم. گفتم ای شیطون هر روز بابا رو سر حال میفرستی سر کار دیگه. خالم با بغض گفت: رضا خاله، عزیزم. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. اینو که گفت نمیدونم چه حسی بود که نذاشت از جام بلند شم. در رو باز کردم و وارد خونه شدم. داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدمیه پیچ جلومونه! بعد از ده دقیقه گفت علی کیر میخوام. گفتم حالا نمیخوای بگی کجا میخوایم بریم؟ گفت نه صبر کن تا خودت ببینی. ایران سکس آویزون بهترین داستان های سکسی خانوادگی بیغیرتی داستان های پورن و همجنسبازی دانلود بهترین فیلم های ایرانی و خارجی انجمن سکسی بی نظیر و چت روم. مامانم گفت چته؟ بلند شو برو دیگه. حالا مامان مونده بود تو کف کیر بابا. گفت رضاتو میخواستی چیکار کنی؟ با حالت بغض به تت پتتت افتادم، با ترس و صدای جسته گریخته گفتم خاله منو ببخش، آخه خودت یه طوری با من رفتار میکردی که احساس کردم بهم نظر داری و با این رفتارا میخوای بهم پیام بدی. یه هو مامانم برگشت و منوکه کیر کلفتم که تو دستم بود رو دید و فهمید که داشتم جلق میزدم. داستان های سکسی به ترتیب انتشار. اومد و روم خوابید و با اون چشمای خمار و مست و حشریش گفت پسرم دوست داری ببینی از کجا به دنیا اومدی؟ گفتم مامان از خدامه. خوب بهتره از اول بنویسم ، راستی اولش چطوری شروع شد ، چطوری شروع کنم ، نوشتنم بد نیست وقتی شروع کنم کلمه ها و جمله ها خودشون سر جایی که باید ، قرار میگیرند ، اولش همه چیز از یک وبلاگ شروع شد ، من تازه وبلاگ نویس شده بودم ، یک سال بود که وبلاگ داشتم و دختر خانمی به طور کاملا اتفاقی از موتور جستجوی گوگل وارد وبلاگ عاشقانه من شد ، نوشته های من اکثرش مال من نبودن و از جاهای مختلف کپی کرده بودم ، کنجکاوی دختر خانم باعث شد که آی دی من رو در یاهو مسنجر اد کنه که بعدا باهام حرف بزنه ، منم بعد از یک سال کاملا برام عادی بود ، چون بیش از چهارصد نفر این کار رو کرده بودند و با بیشتر اون نفرات حداقل یک بار حرف زده بودم، بعد از چند بار که برام پیغام گذاشته بود باهم حرف زدیم ، از همون جمله های اول احساس کردم با همه فرق داره ، جمله ها و کلماتش به دلم مینشست ، پس اولش همه چیز با یک احساس شروع شد ، احساس متفاوت بودن ، بعد از روز اول چند بار دیگه باهم چت کردیم ، به صحبت ها و حرفاش علاقه مند شدم و باهم قرار میگذاشتیم که سر ساعتی هردو یاهومسنجر رو باز کنیم ، اکثر اوغات ساعت پنج بعد از ظهر قرار میگذاشتیم ، احساس کردم دوست دارم باهاش حرف بزنم ، ولی یک روز دیر کرد، وقتی اومد سلام کرد ، با ناراحتی جوابش رو دادم و خیلی زود دلیلش رو فهمید و معذرت خواهی کرد ، برای اینکه دیگه این موضوع تکرار نشه ازش شماره خواستم ، نه برای گفت گو ، بلکه چون بتونم بیشتر و راحت تر باهاش قرار بگذارم ، ولی بهم نداد ، توی دلم کلی بهش ناسزا گفتم ، دختره بیشعور اصلا نمیفهمه کوچیکتر هستش و من غرور دارم ، فکر نکرده میگه نمیدم ، اصلا دیگه هیچوقت ازش شماره نمیخوام ، ولی بعد از چند وقت بدون اینکه فکر کنم باز ازش شماره خواستم ، اینبار برای گفت و گو ، اصرار داشتم که با هم حرف بزنیم ، قبل از کنکور بود و من از ساعت ده صبح تا یک معلم خصوصی داشتم ، قرار بود ساعت یک و نیم بهش زنگ بزنم که شبنم ساعت یازده زنگ زد ، خودش و معرفی کرد ، چه صدای دلنشینی داشت ، وقتی فهمید کلاس خصوصی دارم تلفن و قطع کرد، استادم که متوجه حال من شد زیاد درس نداد و کلاس به گفت و گو گذشت ، ساعت یک و نیم باهاش تماس گرفتم ، روز های اول نه علاقه ای بود و نه دوست داشتن زیاد ، فقط نیاز به جنس مکمل باعث میشد که باهم حرف بزنیم و جز حرف زدن و شنیدن صداش چیزی نمیخواستم ، مدت زیادی به همین شکل گذشت و قرار گذاشتیم همو ببینیم اون شب تا همینجا تونست بنویسه و مجددا اشک ریخت و گریه امانش نداد ، همینطور درحال اشک ریختن به خواب رفت ، صبح که از خواب بیدار شد ناخواسته تلفنش رو به قصد صبح بخیر گفتن به شبنم برداشت و شروع به تایپ کرد ، وقتی اومد مسیج رو بفرسته متوجه تغییر اسم در دفترچه تلفن شد و تازه اوضاع جدید جایگزین قبل شد ، پس مسیج نوشته شده رو حذف کرد و به آشپز خانه رفت و صبحانه خورد و بعد روی صندلی کامپیوتر نشست و تصمیم گرفت همه چیز رو دوباره بنویسه ، نوشتن بهش آرامش میداد ، احساس میکرد سرنوشت خودش مثل یک کتاب و یا داستان نوشته میشه ، فکر میکرد اگر همیشه عقب تر رو بنویسه فقط خاطره است ولی اگر آینده رو بنویسه حتما اتفاق می افته ، بعد از یک سال که نوشتن رو کنار گذاشته بود و شبنم اونقدر تنهایی اش رو پر کرده بود و براش خوب بود که هیچ نیازی رو در اطرافش حس نمیکرد ، نیاز به کار کردن ، نیاز به درس خوندن ، شبنم برای اون اونقدر بزرگ بود که امیرعلی هیچ چیزی دیگه از دنیا نمیخواست ، شاید همین موضوع باعث شد که این دو نفر موقتا از هم جدا شدند ، اولین کلمه ها و جمله ها را تایپ میکرد که تصمیم گرفت قصه واقعی خودش رو با اسم های شخصیت های عروسکی مثل شبنم و امیرعلی که برای هردو آنها آشنا بود بنویسد ، تصمیم گرفت داستان خود را در جاهایی بنویسد که ممکن بود شبنم قصه آن را بخواند و به حال روز امیرعلی پی ببرد ، ولی امیرعلی هیچوقت ، یا هنوز از حال شبنم با خبر نبود و مجبور بود تا آخر ماه صبر کند و آخر اردیبهشت ماه منتظر مسیجی از طرف اون باشه مکانی که برای دیدار اول انتخاب کردم پارک هنرمندان در نزدیکی مترو طالقانی بود، پارک خلوت و دلنشینی است ، ولی شبنم به اشتباه تصور کرده که منظور من پارک طالقانی نزدیک مترو میرداماد بوده ، خودم رو به بدترین شکل ظاهری در آوردم و خودم رو راس ساعت سه به پارک هنرمندان رساندم و شبنم در پارک طالقانی منتظر بود که همدیگه یکدیگر رو ببینیم ، وقتی تلفنی متوجه این موضوع شدیم خیلی خندیدیم ، من با مترو بعد از پانزده دقیقه به پارک مورد نظر رسیدم ، وقتی برای اولین بار دیدمش زیاد ازش خوشم نیومد ، ولی دنبال خوش اومدن و این چیزا نبودم ، فقط میخواستم باهاش حرف بزنم و کنارش باشم ، روز اول صحبت از ایران کشورهای مختلف شد ، صحبت از زندگی و چیزهای دیگه ، ماه رمضان بود ، تقریبا نزدیک اذان هم شده بودیم ، هوا هم در اون پارک سرسبز سرد شده بود ، از هم خداحافظی کردیم و من به خانه اومدم ، بار ها و بارها همدیگر رو دیدیم و هربار بیشتر از باهم بودن لذت میبردم و از شنیدن حرفها و جمله هاش احساس رضایت میکردم ، هر روز و ساعت لحظه شماری میکردم که ببینمش ، یک سال گذشت و ما کاملا به هم دلبستگی پیدا کرده بودیم ، توی جمله ها و حرف هامون بوی ازدواج و باهم بودن پیچیده بود ، ناخواسته داشتم به این موضوع نزدیک میشدم ، هرشب وقتی خوب فکر میکردم میدیدم فعلا با وجود شبنم من نیاز به هیچ چیزی ندارم و اگر همینطور بگذره هیچوقت نمیتونم باهاش ازدواج کنم ، اصلا نه با این نه با کسی دیگه ، باید از هم جدا بشیم ، وگرنه هم زندگی من خراب میشه و هم زندگی این دختر معصوم ، هر روز تصمیم داشتم بهش بگم ، تا اینکه روزی به بهش گفتم که هیچوقت به هم نمیرسیم ، ولی وقتی گریه هاش رو میدیدم دنیا رو سرم خراب میشد ، اصلا نمیتونستم ببینم باعث رنجشش شدم ، چندین بار این موضوع تکرار شد و هربار بدتر از بار قبل، تا اینکه روز آخر فرا رسید ، سعی کردم اون روز براش همه کار کنم ، یک روز کامل براش فراهم کردم ، با وجود غم و غصه ای که توی دلم بود سعی کردم هیچی نفهمه ، بعد از اینکه به ساعت خداحافظی نزدیک میشدیم ازش خواستم برای همیشه ازم جدا بشه ، کاملا جدی بودم ، وقتی احساس میکردم چشمانم درحال خیس شدنه لبخندی مرموز روی لبهایم مینشاندم که نظرش به چشمان غم آلودم جلب نشه ، هرچی خواست ازم بپرسه دلیل کارم چیه بهانه آوردم ، نمیتونستم بهش بگم تو زیادی خوبی ، من با وجود تو به هیچ جا نمیرسم ، من با وجود تو به هیچ کس و هیچ چیز نیازی ندارم ، پس به هرچه که به ذهنم میرسید و در کتاب های مختلف خوانده بودم چنگ زدم ، گفتم وقتی دو نفر نمیتوانند با هم زندگی کنند باید از هم جدا بشن ، من هیچی ندارم و در آینده نمیتونم زندگی مشترکی رو اداره کنم ، هرچه میگفت خوب کار میکنی قبول نکردم ، گفتم اصلا من تورو برای همسر انتخاب نمیکنم ، یا اصلا کلا ازدواج نمیکنم ، مثال های گوناگونی زدم مثل ژله و آدامس، گفتم وقتی دو تا آدمس جویده شده رو بهم بچسبانیم بعد از چند دقیقه به سختی جدا میشه ولی اگر دیر بجنبیم خشک میشه و هیچوقت جدا نمیشه ، باید تا دیر نشده از هم جدا بشیم و به این جدایی عادت کنیم ، توی دلم خدا خدا میکردم که بهم نگه اگر همون دو تا آدامس تا دیر نشده با هم خوب مخلوط بشن یک رنگ میشن و دیگه برای همیشه جدا نشدنی هستند ، هر چند دقیقه یک بار قلبم درد میگرفت و از شدت درد دستم رو روی اون میفشردم ، میدونستم بعد از این درد سر درد و سرگیجه شاید هم بیهوشی و خوابالودگی همراهش هست ، سعی داشتم محکم باشم که اینبار بتونم این رابطه شیرین رو برای مدتی از هم پاره کنم ، چون واقعا ما دو نفر برای زندگی مشترک ساخته نشده بودیم ، میدونستم نمیتونیم زیاد باهم بمونیم و از هم خسته میشیم ، بارها بهم ثابت شد که وقتی زیاد همدیگر رو میبینیم خواسته هامون زیاد میشه و وقتی به خواسته هامون نمیرسیدیم با دلخوری از هم دور میشدیم تا وقتی که دوباره خواسته هامون کم بشه و دلمون برای هم تنگ بشه، دلیل های زیادی داشتم که هیچوقت حاضر به گفتن و حتی نوشتنش نیستم، ولی مطمئن بودم فقط میتونیم دوستان خوبی بمونیم ، شاید هم اشتباه باشه ولی حداقل فعلا درسته ، هرچه کردم شبنم قبول نمیکرد که از هم جدا بشیم ، من خودم هم نمیخواستم و میدونستم بعد از جدایی چه بلایی سرم میاد ولی رابطه ما دو نفر خیلی صمیمی شده بود ، طوری که اگر یک روز از هم بیخبر میموندیم چنان به هم میپیچیدیم که گویی گم کرده ای بزرگ داریم و به دنبالش میگردیم ، به هر حال سعی کردم با بی محبتی و بی مهری باهاش برخورد کنم که قبول کنه از هم جدا بشیم ، هدف من جدایی دائمی بود ، فردای اون روز باهم حرف زدیم ، قرار شد یک بار دیگه همدیگه رو ببینیم ، من که نمیتونستم گریه های شبنم رو ببینم قبول نکردم ، میدونستم اگر ببینمش نظرم رو عوض میکنه ، خیلی اصرار کرد و من فقط خواستم محمد رضا هم توی این ملاقات باشه ، حدس زدم با وجود اون دیگه گریه و حتی صحبت از جدایی نباشه ، قرارمون ساعت دو و نیم بعد از ظهر در میدان فردوسی کنار بانک پاسارگاد بود ، ساعت یک و نیم بود که مادرم ، برادرم رو از مدرسه آورد خونه ، داداشم توی مدرسه حالش بد شده بود و به بیمارستان منتقل شده بود و سرم بهش زده بودن ، باید براش ماهیچه گوسفند و لیموشیرین و پرتغال تهیه میکردم ، به همین خاطر تازه ساعت دو و ربع از خانه راه افتادم ، محمدرضا راس ساعت دو نیم سر قرار بود و شبنم بعد از پنج دقیقه تاخیر رسیده بود ، خلاصه نزدیک ساعت سه در صندلی های مترو ملاقاتشون کردم ، شبنم از همیشه خوشگل تر بنظر میرسید ، قرار بود اون روز هیچ حرفی از جدایی و این چیزا نباشه و فقط یک روز معمولی مثل بقیه روزهای قبل داشته باشیم ، به سمت کریم خان و ولیعصر حرکت کردیم و توی یکی از خیابان ها که به انقلاب ختم میشد سر صحبت باز شد ، خسته بودیم و در ایستگاه اتوبوسی که بیشتر اتوبوس های خیابان معلم از آنجا مگذشت نشستیم ، محمدرضا خیلی دوست داشت این جدایی صورت نگیره و همش حرف میزد ، منم با دلایل گوناگون هر دو نفر رو قانع میکردم که جدایی تنها راه و بهترین راهه ، بعد از یک ساعت گفت و گو قرار شد یک ماه کاملا از هم بیخبر باشیم و ماه دوم هم فقط رابطه نوشتاری داشته باشیم ، من هم از خدا خواسته قبول کردم ، چون میدانستم دوری شبنم میتونه من رو نابود کنه ، ولی وانمود کردم که من اینطور نمیخوام و میخوام که این رابطه کاملا قطع بشه، احساس کردم این تصمیم خیلی مفید و خوبه و بعد از دو ماه میتونیم رابطه جدیدی باهم داشته باشیم ، دیگه طاقت حرف زدن نداشتم ، ضربان قلبم دوباره تند شده بود و دستانم سرد سرد ، قلبم بدجوری درد گرفته بود و سرگیجه داشتم ، در همین زمان تلفن شبنم زنگ زد ، دوستش بود که میخواست ببینتش ، من که دیگه حوصله حرف زدن نداشتم گفتم که من نمیخوام دوستت بیاد و ببینمش و اگر اون بیاد من میرم ، محمدرضا و شبنم اصرار داشتن که باهم به محل قرار بریم ولی من توان راه رفتن هم نداشتم و میخواستم تنها باشم ، محمد که از رفتار من خسته شد و رفت و شبنم هم که اوضاع رو دید ازم خواست که به دنبال محمد رضا به سمت خیابان انقلاب برم ، ولی برای من دیگه هیچی مهم نبود ، وقتی دیدم براش اینقدر مهمه که من به کدوم طرف حرکت کنم قبول کردم ، بهش گفتم تو هم از خیابان کناری برو و با تاکسی به خیابان انقلاب برو و بعد با یک تاکسی دیگه به میدان فردوسی برو و دوستت رو ببین و با اون برو خونه ، من هم بر خلاف میل باطنی ازش خدحافظی سردی کردم و براه افتادم ، با خودم گفتم: آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره! مامانم 40 سالش بود اما مثل دخترای 20 ساله بود. داستان سکس رزیتا و آقای جاهد داستان سکسی ۲۳ تیر ۱۳۸۹ - اسم من رزیتاست و ۲۵ سالمه و متاهلم ، میخوام جریان یکی از سکس هام رو براتون بگم. داستان های سکسی برگزیده ماه به انتخاب کاربران. گفتم چطور؟ گفت یه روز حشری شده با خیار کسشو پاره کرده. گفت اگه اومد راضیش میکنه که به من بده. برام تعجب برانگیز بود چون همیشه اون موقع بابا خونه بود و مشغول گوش دادن به اخبار. مامانم سرم داد کشید گفت آشغال اینجا چه گهی میخوردی؟. ن : دوستان ، هدفم از قرار دادن این داستان این بود ، که هر محبت و عشقی حتما هوس نیست! پاشو باز کرد و برگشت گفت بیا ببین. من فقط یک خاله دارم که اسمش سمانه هست و ازمامانم کوچیکتره و الان ۳۵ سالش هست خیلی هم زیبا و خوش اندام هست. ۶ دی ۱۳۹۷ - داستان سکسی آیدا که اعصابش خرد بود به سمیرا گفت چه کار کنیم حال فاطمه رو بگیریم. اوایل ازدواجمون من ومحرابه زندگی خوب وشادی رو داشتیم. بعد پریدم و شروع کردم به لیسیدن کسش. » این اولین باری بود که من از رفتار خالم تعجب کردم، چون گفتم رابطه ی من و خالم مثل مادر و فرزند بود. «یا مثلاً یک بار دیگه خالم زنگ زد برام گفت رضا روز پنجشنبه بیا خونمون حسین میخواد بره ماموریت حسین شوهر خالم هست من بدون هیچ فکر بدی یا وسوسه ی شیطونی، چیزی رفتم خونشون، آیفون زدم خالم آیفون رو رو جواب داد گفت رضا عزیزم بیا بالا ، در با یک صدای خشن باز شد و من وارد خونه شدم. بعدشم بلند شدیم و از هم لب گرفتیم. خلاصه زنگ زدن و گفتن که عمل داره اورژانسی. گفت چیه نکنه میخوای با من حال کنی بی عرضه؟. گفت من از همون اول دوست داشتم همین حالا هم دوست دارم و در آینده هم دوست خواهم داشت منتها این مدت به خاطر حرف های دکترت سعی کردم بیشتر این دوست داشتنم رو ابراز کنم. خواستم یک کاری کنم، از همین کارایی که توی اون داستانا میکردند، همین که خواستم دست از پا دراز کنم خالم محکم دستمو گرفت، نذاشت کاری کنم. گفت اینم مامانت با این بدنش خوب حالا زیارت کردی؟ پاشو برو. میدونید كه هوای تهران تو این فصل روزهاتقریبانیمه سرد اما. تو همین احوالات بودن که یهو تلفن زنگ زد. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. منم نامردی نکردم و کیرمو آروم کردم تو کس مامانم و شروع کردم به تلمبه زدن. اونم برعکس شد و شروع کرد به ساک زدن. خواستم برم سمت اتاق خودم که دیدم سایه یه نفر افتاده رو فرش دم در اتاق بابا و مامان. اما تا بلند شدم سرم خورد به دستگیره در. تا این که از حدود ۳-۴ سال پیش احساس کردم خالم رابطش با من تغییر کرده و بیشتر با من شوخی میکنه، بیشتر دور و برم راحت میچرخه و … «یه بار که خودم و خاله سمانه توی خونشون تنها بودیم و شوهر خالم هم سر کار بود، طبق معمول که خالم جلوی من راحت بود و لباس های خونگی پوشیده بود، ولی اصل ماجرا اینه، خودم و خالم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم فیلم میدیدیم که خالم دستام رو توی دستاش گرفت، دستاش خیلی گرم بود بعدش گفت رضا چشمات رو ببند یه کاری باهات دارم؛ بعدش که چشمام رو بستم چند ثانیه فقط دستای گرم و لیف خالم رو احساس می کردم و هیچ اتفاقی نیافتاد. من در حیاط رو باز کردم خالم ماشین رو روشن کرد و از پارکینگ با مهارت خاصی بیرونش آورد، من در ها رو قفل کردم و سوار شدم. به خاطر همین از اون به بعد منم رابطم باهاش عوض شد و دنبال یک فرصت بودم که کارشو بسازم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. یه روز بعد از تموم شدن امتحانات سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم برم شمال. میدونم که تو اهل دختر بازی نیستی. بعد ده دقیقه آبم اومد و همشو خالی کردم تو کسش. داستان از اون جا شروع شد که چند سال پیش تو یه شرکت نیمه. اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به گاییدن مامانم که دو سال پیش اتفاق افتاد. گفتم مامانی کیرم چطوریه؟ گفت مثل جوونیای باباته. گفتم یعنی اشکالی نداره با هم حال کنیم؟ گفت نه اما جلو بابات زیاد به من خیره نشو که شک میکنه. آخه مامانم بعد از اون جریان خواهرم دیگه روش باز شده. اینها معمولا جنس هایی مثل تی شرت، پیراهن یا شلوار و شلوارک های طرحدار، لباس زیر — بخصوص لباس …. گفت ای بد بخت عرضه نداری بری دختر بیاری حال کنی. تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدمکه بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. گفتم خوب حالا براچی لباس بیرونی پوشیدی؟ گفت میخوام با هم بریم یه جایی، گفتم کجا؟ گفت بیا بریم خودت میفهمی. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. نمیتونستم حتی جیغ بکشمماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم! به مامانم گفتم خیلی دوست دارم خواهرم سارا رو که دانشجویه و الان هم نیست رو بکنم. بخاطر نوع جنسی میاوردم، مشتریهام عمدتا زنها و دخترای پولدار بودن. کس دادن زنم به پسر همسایه داستان سکسی ۲۱ تیر ۱۳۸۹ - میخوام داستان سکس زنم با سینا پسر همسایمون رو واستون تعریف کنم. جلوتر که رفتم دیدم بله بابا جونم افتاده رو مامان و هی داره میمالونش. اومد و با همون بدن لخت دستمو گرفت و هولم داد رو تخت. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومدرفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! از در حال که وارد شدم کسی توی حال نبود، صدا زدم خاله؛ همگام با صدا زدن من، خاله سمانه با یک تیپ خشکل از اتاق زد بیرون، گفتم خاله چقدر خشکل شدی، گفت خودم خشکل بودم. خلاصه همینطور که مشغول دیدن حال کردن مامانم بودم جلق هم میزدم. خالم گفت: من تو رو حتی بیشتر از شوهرم حسین دوست دارم ولی این دوست داشتن رو با هوا و هوس اشتباه نگیر، من دوست دارم یک نوع عشق آسمانی نسبت به پسر خواهرم دارم، این عشق آسمانی هیچ وقت نمیتونه به هوس تبدیل بشود. یه نگاه خنده آمیز کرد و گفت از دست تو آدم فضول. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. بابا یهو پرید و تلفن اتاقشونو برداشت. ما توی تهران زندگی می کنیم ولی خونه ی مادربزرگم شهرستان هست و مامانم و خالم تهران شوهر کردند، پدرم هم تک فرزند بوده و عمه و عمو ندارم. رفتم خونه تا به مامان بگم که تصمیم دارم یه چند روزی برم شمال استراحت. خلاصه من فهمیدم که تمام اهل خونه عاشق سکس خانوادگی هستن. یه بوتیک تو خیابون میرداماد داشتم. دکترت گفت که توی سرت یه غده ی سرطانی به وجود اومده که اگر بهت محبت کنیم و روابط عاطفی باهات داشته باشیم از رشد این غده جلوگیری می کنیم تا دکتر بتونه چند سال دیگه عملت کنه و اون غده ی لعنتی رو خارج کند. یه توصیه برادرانه بهتون دارم ، هیچوقت به محارم خود به چشم هوس نگاه نکنید ، موفق و موید باشید.。 。 。 。 。 。

次の

داستان کاملا واقعی (شبنم و امیرعلی)2

داستان سکسی ایرانی واقعی

。 。 。 。 。 。 。

次の

داستان کاملا واقعی

داستان سکسی ایرانی واقعی

。 。 。 。 。 。 。

次の

داستان سکسی واقعی: کردن مامان

داستان سکسی ایرانی واقعی

。 。 。 。 。 。

次の

صد داستان سکسی

داستان سکسی ایرانی واقعی

。 。 。 。 。

次の

داستان ســکـســی داغ ایرانی و جدید (بدو تا فیلترنشده)

داستان سکسی ایرانی واقعی

。 。 。 。 。

次の

داستان کاملا واقعی

داستان سکسی ایرانی واقعی

。 。 。 。 。

次の

داستان ســکـســی داغ ایرانی و جدید (بدو تا فیلترنشده)

داستان سکسی ایرانی واقعی

。 。 。 。 。

次の