داستان سکسی با دو زن。 داستان سکسی‌ و تحریک کننده: سكس وحشيانه دو راننده با ملیحه

داستان سکس سروش با زن عمو

داستان سکسی با دو زن

دیدم بساط شام رو روی میز آماده کرده و منتظره تا من گاز رو درست کنم. خیلی حشری شده بودم و به سختی خودم رو نگه داشته بودم. آب از سر کیرم جاری بود البته آب اولیه و سر کیرم حسابی لزج شده بود. بدون اینکه چیزی بگه زیر کیرم رو بو کرد. اگه با من دیگه کاری نداری من برم. بوی گاز با وجود باز بودن پنجره ها به خوبی به مشام می رسید. با حالتی شاکی گفت من برای شام تدارک دیدم و باید حتماً شام بمونی. کنا ر چادر بودیم و صداشونو راحت میشنیدیم مادر زنم گفت نمی دونم چرا یک دفعه گر گرفتم انگار بدنم اتیشه لای پام داره اتیش می گره زنم گفت شلوارتو در بیار لا پات عرق سوز نشه گفت دخترا اونجام خیلی می خواره ابروم می ره چیکار کنم؟ سودی گفت ما پشت می کنیم شورتتو در بیار ببین چته مادر زنم گفت شما از تو من در اومدین تازه از شما خجالت بکشم ؟ دونستم حالش حسابی خرابه زنم گفت مامان ببین چته زود یخوابیم مادر زنم گفت دخترا لا پام باد نکرده ؟زنم گفت چرا خوش بحال حاجی مادر زنم بی تعارف گفت بد جنس ها شما مال خودتون اوردی و من باید تو کف بمونم دیگه خراب خراب بود که با دختراش از این شوخی ها می کرد سودی گفت دوتاشم مال تو انگار تحفه نطنزن صدا کردم گفتم تموم نشد مادر زنم گفت داود جان ببخشید بیاین تو رفتیم تو اون فوری شلوار شورتشو چپوند تو ساکش دونستم که بدون شورته سودی گفت دستشویش کجاس؟ گفتم بلند شین تا ببرم زنم گفت من نمی ام محمد گفت من رفتم. تو اتاقش منتظرم بود رفتم تو و در رو قفل کردم و نشستم رو تخت کنارش. شورت و زیرپیراهنی که داده بود کوچک بود و بزور تنم رفت. من رو لبه تخت نشوند و پاهامو باز کرد و نشست لای پام. سودی گفت جووووون این کیرها بمیری محمد با اون دودولت محمد حرصش گرفته بود محکم تلمبه می زد سودی پاهاشو داده بود بالا و من رو پاش نشسته بودم بالا پایین می کردم خیلی کیف می کرد اونا باهم دیگه کاری نمیکردند وهرکی ارضا می شد کنار می کشید و فقط کوسشو می مالید سودی دو باره ارضا شد. منم دست به کار شدم برش گردوندم رو تخت و یه بالش گذاشتم زیر شکمش و پاهاشو باز کردم و از آب کسش که هنوز لزج بود دور سوراخ کونش رو خوب ماساژ دادم و سر کیرم روهم تف زدم و یواش یواش گذاشتم لای کپلش و بهش گفتم که برای اینکه درد نکشه لای کپلشو واکنه با دو تا دستاش و خودشو سفت نگیره و منم خیلی آروم سرکیرم رو وارد سوراخ کونش کردم بیشتر از دو سه سانت توش نرفته بود که دیدم داره درد میکشه و ناراحته منم که دوست نداشتم بعد از اون حال بهش ضد حال بزنم بیشتر تو نکردم و همون اندازه که سرکیرم گرمای روحبخش کسش رو حس کرد شروع به عقب جلو کردن همون دو سه سانت کردم و بعد از چند تا تلنبه آبم اومد و ریختم لای کونش و با دستمال پاک کردم و بغلش کردم و چند دقیقه لب گرفتیم و باز هم از هم تشکر کردیم و گفتیم که همو دوست داریم و اونم باز قضیه ازدواج رو مطرح کرد که یهو فکری به سرم زد…رفتم اتاق پیش زهرا و بچه ها خوابیدم و شروع کردم به فکر که چه جوری نقشه مو کامل کنم. شروع کردم به لیسیدن سر و گردن و همینجور اومدم پائین تارسیدم به سینه های خوشگلش. من سودی و مامانشو بردم اول مادرزنم رفت سودی یواشکی گفت تو به مامانم هم رحم نمی کنی؟ گفتم مگه چی کردم ؟گفت ناقلا چی دادی خورده؟گفتم کیر اسب مادر زنم اومد بیرون وسودی رفت مادر زنم گفت خیلی کوسم می خواره همش می گم یه طوری بشه منو بکنی شاید خارشش بیفته گفتم باشه سودی اومد و رفتیم محمد و زنم داشتند حال می کردند از وضیعتشان معلوم بود گفتم باهم بخوابیم یا اون یکی چادرو بزنیم مادر زنم گفت نه جدا بخوابیم من روم نمی شه سودی والی موافقت نکردن گفتند ما می ترسیم جا بزرگه تازه اینا هم دامادتن مگه غریبن مادر زنم با بی میلی قبول کرد جا که فقط پتو بود من و زنم زیر یه پتو سودی و محمد هم باهم ومادر زنم تنها رفتیم تو جا بعد دو سه دقیقه زنم گفت من گرممه تو بیا وسط من رفتم وسط پیش مادر زنم چراغ بیرون قشنگ تو چادر رو روشن کرده بود مادر زنم پتوشو داد کنار گفت گرمه ما حرفی نزدیم اون فکر کرد خوابیدم دستشو برد تو دامنش و کوسشو می مالید و وول می خورد دستمو بردم پتو کشیدم روش دستمو برد م لای پاش طرف من چرخید و سه انگشتی کرد م تو کوسش اونم کیر منو گرفت کشید طرف خودش مالید به کوسش زنم چرخید طرف ما من دونستم بیداره مادر زنم تکان نخورد زنم خور ناس کشید اون فکر کرد خوابیده دو باره شروع کرد اصلا حالیش نیود ممکنه بیدار باشن چرخید کونشو داد طرف من منم که دیگه ترسی نداشتم کیرمو کشیدم بیرون واز پشت گذاشتم تو کوسش اویییییی گفت که سودی بیدار شد شاید م بیدار بود گفت مامان چته باز بدنت می خاره گفت اره تو بخواب خسته ای سودی گفت بزار بمالم دستش اورد رو کوس مامانش دید یه چیزی توشه فهمید کیر منه چوچوله مامانشو مالید اونم هی وول میخورد منم ساکت به بغل خوابیده بودم مادر زنم صداش در او مده بوده همه می دو نستن چی شده حتی زنم چرخید طرف من واز پست خایهای منو گرفت می مالید و منو طرف مامانش هول می داد محمد هم بیدار شد گفت چی شده ؟سودی گفت بی بخار تو بخواب مامانم بدنش می خاره خارششو می ندازیم محمد هم پتو رو زد کنار دید بله ما مشغولیم سودی رو طاق باز خوابوند و رفت روش منم رفتم رو مادر زنم و بدون خجالت تو کوسش تلمبه می زدم مادر زنم یه بار ارضا شد کشیدم بیرون زنم که دیگه اماده بود پاهاشو داده بود بالا و از زیر کونش انگشت کرده بود تو کوسش کردم تو کوسش چنان اوییییی گفت که محمد گفت یواش تر صدات میره بیرون اونم سودی رو ارضا کره بود قرص و اسپری کار خودشو کرده بود زنمو ارضا کردم محمد با مادر زنم مشغول شد و من رفتم رو سودی. گفت ازمنه باشه اگه حاجی قبول کرد می ام خلاصه دختراشم به پدرشون گفتند اون نمی تونست بیاد ولی قبول کرد مادر زنم باما بیاد به محمد گفتم اونم تو کونش عروسی بود عید شد رو بوسی دید وباز دید ویادمه مادر زن بوسی از من کرد یادگاری زنم و خواهرش شک کردن ولی نمی دونستند که من ترتیب مادرشون رو دادم و به اونم قول داده بودم که از ماجرای الاغه و خودمون کسی بو نبره. صبح گفتم زنگ بزن سودی و محمد شام بیان اینجا. محمد گفت من د ادادرم می ام و خالی شد تو مامان جون اب کیرش ازتو کوس مامان جون زد بیرون با تلمبه من صدای فرج فرجی می داد که دختراش می گفتن جون قربون اون صدا مادر زنم یه دفعه گفت دادادمادا و ارضا شد منم ابمو تو کوسش خالی کردم افتادم روش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم هنوز کیرم تو کوسشه و باد کرده دوباره تکان دادم گفت داماد جون بسه دیگه اوناهم بیدار شدن زنم گفت دیگه پررو نشو شب می کنی روزم می خوای لباس پوشیدیم بعد صبحانه رفیم حمام نمره محمد ازم تشکر کرد بعد از حموم هم راه افتادیم برای بندر گناوه اون جا هم باز شب مشغول شدیم سفری شد که همیشه تو خاطرمان بمونه. دو سه بار جاها مونو عوض کردیم من گفتم مادر زن دو نفری دو ست داری اونم فقط با سر اشاره ای کرد محمد خوابید زیر مادر زنم روش منم از پشت رفتم سراغش خواستم تو کونش بزارم سودی کیرم رو کرد تو کوس مامانش خیلی راحت جفت کیر رفت تو کوسش. این داستان که می خوام تعریف کنم مال سه سال پیشه درسم تازه تموم شده بود و دفاعمو کرده بودم تابستون بود و اخر بیخیالی و بیکاری من دوران دانشجویی یه خونه مجردی داشتم تهران که اونجا میموندم درسمم که تموم شد تابستون مدرک و کاراموزی رو بهونه کردم و برنگشتم خونمون یکی از رفیقای باحال دوران دبیرستانمو دعوت کردم که ادم خیلی شوخ و اهل حالی بود که یه دو ماه بیاد تهران خوشگذرانی خلاصه مهدی اومد کلی هم با خودش مشروب اورده بود می گفت یکی از دوستاش قاچاقی اورده خونه اینا انبار کرده اینم تا میتونه میزنه به بدن منم کلی استقبال کردم چون خودم خیلی گرون مشروب می خریدم خلاصه این مهدی خوره ابجو بود من خودم زیاد با طعم مشروب حال نمی کنم ترجیح می دم یه چیزی بخورم که زود اثر کنه به خاطر همین زیاد ابجو نمی خورم از بد شانس ما گویی خدا می خواست بزاره کونمون زد و مهدی مریض شد یه چند روز گفتیم چیزی نیست حالش خوب می شه ولی نشد که نشد اخرش من دیدم حالش خیلی بده بردمش بیمارستان خلاصه بعد از چند تا تست و ازمایش و. پرسیدم چی شده زد زیر گریه و گفت بیا بریم تا برات بگم. بعد با عموم رفتیم باغشون و تا شب اونجا بودیم. به سارا گفتم من میرم تا شلنگ بخرم و بیام. با دستش کیرم رو گرفت و بازی داد. تو تخیلم رنگ شورتش رو هم قرمز فرض کردم. بعد از چند لحظه هم اون اومد با سبد میوه و نشست مبل كناری من. شروع کردم به تلمبه و کیرم که برای اولین بار داشت طعم کس را می چشد داشت خوب حال میکرد و اون هم با عقب جلو کردن خودش و شل و سفت کردن کسش این خوشی را مضاعف می کرد. ولی اون گفت که دوست دارم که منم همونجوری موقع ارضا شدن زیاد حال کردم همون حال رو هم به تو بدم و این میسرنمیشه مگر اینکه بکنی توش ولی من گفتم که نه اگه اجازه بدی از کون کردن رو امتحان بکنیم و اونهم گفت که اگه درد نداشته باشه اشکالی نداره. کسش حسابی لزج شده بود و کیرم خیلی راحت عقب و جلو می رفت. صبح با صدای سمیرا بیدارشدم دیدم زهرا و بچه ها دست و صورت شسته رفتن سرمیز صبحانه و منتظرمن هستن من هم بیدار شدم و یه آبی به سرو صورت زدم و رفتم سر میز به بقیه ملحق شدم. با آرومی درب اتاق رو بست و اومد طرف من. دو سه نفری تو سونا بودن و دونه دونه رفتن بیرون و سعید کاملا پهن شده بود روم منم انگار نه انگار لال و کر شده بودم زیرش و هیچ عکس العملی نداشتم…. چشمم به تیغ اوفتاد و دیدم که خیسه. اما كس خوبی داشت اما تنگ نبود. بغلش کردم و لبم رو رو لباش قفل کردم و به خودم فشارش دادم اونهم همین کار رو کرد و به من گفت که علی خیلی دوستت دارم تو اینهمه راه رو اومدی فقط برای اینکه منو ببینی معلومه که خیلی دوستم داری و میدونم سیزده چهارده ساعت نشستن تو اتوبوس چقدر سخته ولی تو این سختی رو به جون خریدی تو دلم گفتم که آره چقدر هم سخت گذشت و با چه مصیبتی کسه رو کردیم برا اولین بار ولی سختی شو می شه به جون خرید ارزششو داشت چسبیدنمون زیاد طول کشید راستش تو همچین موقعیتی معمولا جناب کیر شق و ترق و آماده باش وامیستاد ولی بخاطر شیطونیی که کرده بود حال بلند شدن نداشت ولی سمیرا اینقدر منو به خودش فشار داد و لب گرفت و لب داد که آخرش سینه های سفتش که به بدنم فشرده میشد کیرم رو سر عقل آورد که الان وقت خوابیدن و استراحت کردن نیست. درست حدس زده بودم کس و کونش کاملاً تمیز و بی مو بود و آماده خوردن. نزدیک پنج دقیقه به همین منوال ادامه دادم تا اینکه با چند بار شل و سفت شدن بدنش ارضا شد و منو کشید رو خودش و لبشو چسبوند رو لبم و محکم بغلم کرد در این موقغ جناب کیر در بهترین موقعیتی که میتونست باشه داشت جولون میداد یعنی بین دو پای سمیرا و دم کس خیسش که تازگی ارضا هم شده بود. جلوی پام زانو زد و دستم رو کنار زد. من این فیلم رو یه بار دیده بودم و همون جایی رو نشون می داد كه جولی اندروز داشت با اون یارو كه الان اسمش یادم نیست می رقصید. نیم خیز شدم و رفتم پشتش طوریکه کونش بطرفم باشه. من هم همون جوری كه نگاهش می كردم لباسش رو از بالا در آوردم و سوتینش رو هم در آوردم. رسیدم خونه بعد از ناهارمن کلی با زهرا صحبت کردم و به اون گفتم که هم جوونی هم خوشگلی هم پولدار بچه هات هم که پیشتن دیگه چه نیازی به همچین مرد عوضی داری و هرگونه نیاز جنسی تو هم من خودم تا آخر عمر براوده میکنم حال کنید از خود گذشتگی رو و با این صحبتها و قول اینکه تا جائی که بتونم تو زندگی کمکش کنم کمی آروم گرفت. بیشتر از پنج دقیقه نگذشته بود که دیدم ارضا شد و منو با دست پس زد و ازم خواهش کرد چند دقیقه راحتش بگذارم. گفتم بدجنس چی؟بد ادم مادر خانومش ببره مسافرت سودی گفت راست میگه زنم گفت حقه باز بقیه شم بگو گفتم منو اق باجناق یک کم بهش برسیم محمد گفت اخ گفتی چقدر هوس کون مادرزن کردم سودی بامشت زد سینه محمد گفت یه زمان رو دل نکنی گفتم به هرحال نظر من اینه سودی گفت گیرم بریم چه جور می خواین بکنیین گفتم اون بامن بازیمان تمام شد ساعت دوازده بود گفتم جدا می خوابین یا باهم محمد گفت تو صاحب خونه ای من گفتم ما دیشب داشتیم سودی گفت ماهم داشتیم زنم گفت جدا می خوابیم ولی هرکی با مال خودش محمد گفت اگه ما خواسیم عوض کنیم چی؟ گفت اون دیگه باخودتونه. دست من تو دستاش از شدت حرارت داشت میسوخت و من هم برگشتم نگاش کردم دیدم که گونه های زیبا و معصومش خیسه اشکه و نا خوداگاه برگشتم و بوسیدمش و اون هم بلافاصله جواب بوسمو داد و من رو برای بوسه بعدی دعوت کرد. عصر جمعه زنگ زدم که بریم اول گفت کنسل چون باغ بود بعد گفت بریم منم قرار شد خودم برم اونم خودش بیاد. طوری كه من هر وقت اونجا هستم خیلی منو تحویل می گیره. مشکلی نداره و می تونی غذات رو بپزی. هیچ مقاومتی نمی کردم چون بدم نمی اومد حالی با سارا برده باشم. زهرا گفت که شب بیشتر راجع به این قضیه صحبت میکنیم. تو ترمینال با اون همه شلوغی به سختی اتوبوسو پیدا کردم و خلاصه صندلیمو پیدا کردم اومدم بشینم یه دفعه دیدم یه خانم چادری با دو تا بچه کوچولو یکی سه ساله یکی هم پنج ساله اونجا نشستن یعنی رو دو تا صندلی من یه خورده این پا و اون پا کردم و به خانمه گفتم ببخشید خانم این صندلی مال منه صندلی بغلیشو نشون دادم. گفت اون که معلومه باهم باشیم شما نیوفتین به جونمان. اینو به خانمه گفتم و اون هم قبول کرد چرا که در مشهد هیچکس رو که بتونه بهش کمک کنه نداشت. سوتینشو وا کردم و شروع به خوردن سینه هاش کردم و بعد از کلی ممه خوردن حرکت زبونم رو به سمت پائین ادامه دادم تا رسیدم به شورتش و بلافاصله اونم در آوردم و هرچه به منطقه ممنوعه نزدیک میشدم ضربان قلبش و نفس نفس زدنش سریعتر می شد. چند بار وضعیتمون رو عوض کردیم و دست آخر در وضعیت سگی آبم با فشار اومد و منهم باخیال راحت تا آخرین قطرشو تو کسش خالی کردم و بیحال برگردوندمش و افتادم روش و کماکان کیرم که داشت کوچیک میشد هنوز تو کس خیسش بود لبم و گذاشتم رو لباشو با مهروبونی یه لب مشتی ازم گرفت و تشکر کرد که دوبار ارضاش کردم راستش من بار دومشو نفهمیدم. چون اولين بارمه داستان مي نويسيم اگر نقص واشتباهاتي دارم به بزرگواري خودتون ببخشين من الان 25 سالمه اين داستان بر ميگرده به سال 82 من اون موقع دوم دبيرستان بودم. کس سفیدی داشت که رنگ صورتی ناب لبای داخلی کسش هر کیری را بیتاب می کرد. البته اون هم روسریش رو بر می داشت و بعد از یه مدتی دوباره سر می كرد. همینجوری كه داشتم شبكه ها رو تغییر می دادم یه شبكه اومد كه داشت فیلم اشكها و لبخند ها رو برای شب تبلیغ می كرد. عباس به كمك حسن سر كيرشو كاندوم گذاشت وبعد دم سوراخ كون زنه مگه تو ميرفت كمكم سرشو تو كرد زنه داد ميزد بعد حسن زنه رو گرفت تكون نخوره بك دفعه عباس همه كيرشو كرد تو كون زنه يك لحظه زنه ازحال رفت بعد كه به حال اومد گريه ميكرد مي گفت:توروخدا بكش بيرون تازه عباس يواش يواش تلنبه زدنداشت شروع ميكرد زنه ديد فايدهاي نداره داشت كمكم ساكت ميشد انقدر تلنبه زد تاميخواست ابش بياد بيرون كشيد سوراخ زنه مثل اتش فشان اتنا شده بود عباس خوابيد زنه رو كيرش حسن هم داست تو كس زنه ميكرد بعد رو به من كرد بيا تو هم بك تو دهش اينقدر به اون بد بخت زجر نده مم با اينكه ميخواستم ولي دلم به حال زنه ميسوخت و كاري نكردم هيجي نميتونستم ميترسيدم منو هم بكنن اينقدر اين بد بختو وحشيانه كردن دوتايي تا زنه ارضا شد عباس كاندومشو كشيد ابشو به زور ريخت تو دهن زنه حسن هم ريخت رو سينه هاش سپس حسن رفت پشت فرمون و عباس دوبار ديگه زنه رو از كس كرد تا اونو به مقصد پياده كردن بدبخت گشاد گشاد راه مي رفت اميدوارم خوشتون اومده باشه ولذت برده باشين هرچند طولاني بود ومجددا اگر نقص و مشكلي داشت خودتون به بزرگواريتون ببخشيد. ولی من اول شروع کردم به لیسیدن ناحیه بین دو تا پاش و بعد از چند دقیقه شروع به لیسیدن کسش کردم که موهاشو کاملا تراشیده بود و برای من آمادش کرده بود. و بعد از چند تا جوک سکسی طرف رو محک زدم که دیدم بدش نمیاد. دستم رو بردم تو موهاش هنوز یه نم خنک داشت از حمامی که عصری گرفته بود. ولی برای اولین بار یک چیز دیگه ای بود. گفتم: تو به این كارا كاری نداشته باش و پاهاش رو از هم باز كردم و یه كم با انگشت با كسش ور رفتم و شروع به خوردنش كردم. تو راه برام تعریف کرد که زن صاحبخانه همون آدرس بهش گفته که آره اون مردی که مشخصاتش رو میدی یه مدت اینجا با یک زن زندگی کردن و الان از اونجا رفتن و آدرس جدیدی هم از اونها نداره. حدود 10 دقیقه ای تلمبه زدم که دیدم با تکونهای عجیب و غریب و آه و ناله به ارگازم رسید. این فکر زیبا هم این بود: تصمیم گرفتم جریان این خانم را که نیاز به کمک داره به دوست دخترم بگم و اون به مامانش بگه و بگه که خواهر یکی از دوستاش برای کاری میاد مشهد با برادرش و بچه هاش و این چند تا امتیاز بزرگ برا من داشت اول اینکه پول هتل مالیده میشد و دومیش این بود که دیگه راحت تو خونه با دوست دخترم میتونستم حال و هول کنم و دیگه مجبور نبودیم تو رستوران یا پارک ریسک دستگیری رو به جون بخریم قرار بذاریم ناگفته نماند که اون سالها سالهائی بود که بد جور گیر بازار بود مخصوصا مشهد و یا دوست دخترم خایه مالی دوستاشو برا خونه خالی بکنه و دلیل سومش هم حس انساندوستی من بود که میخواستم به این زن بیچاره هزینه هتل و این جور مسائل تحمیل نشه هر چند که وضع مالیش هم خوب بود. معلوم شد که مشروبی که خورده به کلیش حساسیت داده مسمومش کرده چی شده کلیه هاش نارسایی داده خلاصه مهدی رو تو بخش نفرولوژی بیمارستان که همون بخش داخلی کلیه باشه بستری کردند منم قسم داد که چیزی به خانوادش نگم. نه شیر شتر میخوام نه دیدار عرب. با زحمت بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتیم تا شام بخوریم و برای ادامه اون شب نیروی کافی رو ذخیره کنیم. من هم با افکار حشری، تیغ رو برداشتم و پس و پیشم رو زیر آب گرم تراشیدم و صاف و صوف کردم. یکی دو ساعت مونده به مشهد اتوبوس واسه نماز و صبحانه نگه داشت و ما نیز به اتفاق پیاده شدیم. بچه ها خوابشون میاومد و من از کمک راننده خواستم یه پتو به من بده که بچه ها رو کف راهرو بخوابونم که راحت باشن که اون هم همینکار رو کرد. گفتم مامان جون گر گرفته فقط کیر داماداشو می خواد گفتم بشین همین جا. بهش گفتم می تونم از شسوار استفاده کنم؟ گفت تو اتاق خواب روی دراوره. خب وقتی خودش اصرار می کرد من چرا باید مقاومت می کردم. گفت من حال دو نفری ندارم اگه تنهایی می کنی باشه قبول کردم عصر از مغازه اومدم دوتا خواهر با شلوارک و تاب داشتند شام اماده می کردن رفتم پیششان یه بوسی از لبشان کردم زدم لا پای سودی. برق شیطنت رو تو چشاش می شد خوند. با احتیاط شلوارو شورتمو کشیدم پائین و چادرشو از پشتش در آورد و کشید رومون و در این فاصله هم او ن شلوار و شورتشو کمی کشید پائین و به طرف من کونشو چرخوند و من هم یه وری و از پشت کیرمو سردادم لاپاش که الان دیگه کاملا خیس شده بود. منو رو تخت خوابوند و شروع کرد دوباره به ساک زدن. زن عموم اصلا دیگه تو حال خودش نبود و چشمهاش رو دوباره بسته بود و با اون لهجه قشنگش آه و اوه می كرد. من تعجب کردم که چرا گفت که لوله هاشو بعد از بچه دومش بسته. دیگه داشتم به اورگاسم میرسیدم و بهش گفتم که چیکار کنم اون گفت که اونهم داره میشه اگه ممکنه یه کم به دیگه ادامه بدم که اون هم برسه که من هم همینکارو کردم و چند لحظه بعد به ارگاسم رسید و بدنش شل شد. اون موقع هم زن عموم روسریش سرش بود اما جوراب پاش نبود. اون هم شروع کرد و یکی دو تا هم اون تعریف کرد برام تعریف کرد که واقعا جدید بود و خیلی هم خوشم اومد و تازه باهاش راحت تر هم شدم. خلاصه لخت که شد بغلش کردم و لبم روگداشتم رو لباش حالا نخورکی بخور زبون تو زبون و. خلاصه یه روز صبح حركت كردم و بعد از رسیدن مستقیم رفتم خونشون. درب رو که باز کرد داشت موهاشو با حوله خشک می کرد. من این زن عموم رو اولا خیلی دوست دارم و اون هم منو خیلی دوست داره. بالاخره از خجالت دستم رو جلوی کیرم گرفتم و با لکنت گفتم که شورت خیلی تنگ بود و اذیتم می کرد و گفتم بیام و عوضش کنم. یکی دو بار اول که خونشون رفتم سینه و کپلش خیلی چشمم رو گرفت. شروع کردم به اشتیاق دوروبر کونش رو خوردن. احساس كردم آبش اومد من هم همینجوری اینقدر تلمبه زدم تا وقتش شد موقع اومدنش هم چون دوست نداشتم آبم رو بیرون بریزم همون جا خالی كردم تو كسش و اون هم چیزی نگفت و بیهوش همینجوری كنار هم افتادیم. نگاهش كردم دیدم داره نگام می كنه. من رفتم بخوابم اون رفت ماهنوز نسشته بودیم سودی گفت شما خوابتان نمیاد من بلند شدم تا برم سودی دستمو گرفت به محمد اشاره ای کرد اون رفت به من گفت چیه فرار می کنی ؟گفتم در خدمتتم باهم حرف زدیم محکم کردمش. اون گفت چه جوری گفتم تو فقط بکن قطع کردیم بعد زنگ زدم به مادرزن بعد از احوال پرسی وشوخی گفتم می خوام ببرمت مسافرت وانجا ترتیب تو بدم گفت جون چه خوب پیش دخترم می کنی نه ؟ گفتم اره گفت نمی شه گفتم اماده شو می ایم دنبالت گفت چند نفری؟ گفتم سودی و محمد هم هستند. یه کم حالش جا اومد و ازم تشکر کرد و گفت که خیلی دوستم داره و منهم شروع به مالوندن کیرم رو کس خیسش کردم. کونم داشت بدجوری می سوخت می خواستم حال کنم الان باید شبا بیدار می موندم سوند این کونی رو خالی می کردم ولی همون خدایی که کون ما گذاشته بود خواسته بود که ما هم کون یکی دیگه بزاریم مهدی اوره و کراتین خونش بالا بود همیشه خواب بود از شانس ما هم اولا یه اتاق دو نفره نصیبمون شده بود دوما بخش مختلط بود و کلی همراه زن که پیش بیمار می موندن اکثرا بدبخت بیچاره هایی بودن که اگه کیسه هم سرشون می کردی نمی تونستی بکنیشون ولی همون روز یه مریضو اوردن که همراهش عالی بود قیافش دهاتی می زد ولی یه دهاتی که حسابی لاغر و خوشگل و بلند قد بود قیافشم بدک نبود ولی بدنش شبیه مدلای فشن تی وی بود کونشم یعنی خدا بده برکت قلب کیرتو به طپش مینداخت من نسبتا بلند قدم دختره یه نمه از من کوتاه تر بود موهاشم خیلی بد مش کرده بود که مثلا بلاند بشه ولی کلا چیزه توپی بود کمر باریک کون بیست پاهای خوش فرم و دراز بلند قد قیافه خوب ساده و دهاتی فقط حیف که سینه هاش کوچیک بود خلاصه اتاق این بدبخت اتاق کناری ما بود اینا هم یخچالشون کار نمی کرد به خاطر همین میومد اب میوه و کامپوتو این جور چیزا رو می ذاشت یخچال ما این که خم می شد وسایلشو بزاره تو یخچال کونشو قمبل می کرد من راست می کردم و قربون صدقشو می رفتم البته اوون قدر هم کس و کون ندیده نیستم به هر حال چهار سال خونه مجردی هر کس مغزی هم چند نفرو تور میزنه ولی تو بیمارستان تو اون محیط تو اون بی کس و کونی واقعا لعبتی بود منم عز همون روز اول باهاش دوس شده بودم و لاس می زدم خیلی ساده بود فک کنم یه جورایی به چشمه شوهر احتمالی هم به من نگاه می کرد خلاصه کم کم باهاش گرم گرفتم به بهانه ماساژ حسابی پاهاشو مالیدم پاهاشو گذاشته بود بغل من منم راست کرده بودم خلاصه مخصوصا چند بار کف پاشو مالیدم به کیرم از رو شلوار مشخص بود فهمیده خیلی تابلو بود صورتش هم که داغ کرده بود ولی چیزی نگفت همون روز باز هم که اومد اتاق ما یه چیزی رو از یخ چال ورداره من هم فوری رفتم یه چیزی رو بردارم از یخچال یه دستمو گذاشتم رو کونش و یه انگشتی کردم بازم چیزی نگفت فهمیدم که اره دیگه حله کم کم دستاشو می گرفتم دستمو میزاشتم رو روناش بعد کم کم می مالوندم تا اینکه مرحله مالیدن به کس و کون و سینه و رسید و گذشت و دست به زیر لباس و چلوندن سینه و انگشت کردن کس و کون هم رسید ناکس نوک سینه هاش خیلی خوشرنگ بود فقط می خواستی بگیری تو دهنت مک بزنی تا قرمز قرمز بشن البته اونم کیر منو میمالید و کم کم روش باز شد و دستشو میکرد تو شرتمو برام جق میزد کیرمو لیس میزد و ماچ ابدارمی کرد منم بلیزشو میدادم بالا سینه هاشو میخوردم یا از رو لباس کیرمو به کس و کونش می مالیدم و. من حوصله ام سر رفته بود و میخواستم با خانمه سر صحبت رو وا کنم ولی روم نمیشد چون علاوه بر اینکه خیلی خوشگل و باکلاس بود خیلی هم با حجاب بود. خلاصه از خواب پاشدم و رفتم دیدم تو آشپزخونه مشغوله بعد از سلام و این حرفها و خوب خوابیدی یه صبحونه به من داد و من خوردم و اومدم نشستم پای ماهواره. راستش اولش بهم برخورد ولی بعد اومدم سرجام دراز کشیدم و دلخور به کیرم که عصبانی بود گفتم غصه نخور درست میشه. نمی دونم یادش رفته بود یا عمداً اینکار رو کرده بود که شورت و کرست خیسش رو تو حموم جا گذاشته بود. سریع رفتم سراغ گاز آشپزخانه و با یه بررسی متوجه شدم شلنگ گاز ترک برداشته و نشتی دارد. صدای سمیرا رفته رفته داشت بلند تر میشد و زهرا هم داشت لباساشو درمیاورد دیگه همه چیز بوی سکس گرفته بود و زهرا با گذاشتن لباش رو لبهای سمیرا کمی از سرو صدای سمیرا رو کم کرد و من هم همچنان سمیرا رو به مرزارضا نزدیک میکردم تا اینکه زهرا رو به من کرد و گفت که الان موقشه و من هم جناب کیرکه داشت از شدت فشار میترکید به کس سمیرا نزدیک کردم و کسش که به شدت خیس شده بود از دور کیر من رو طلب می کرد و من هم با احتیاط فراوان و بادقت سر کیرم رو به کس سمیرا نزدیک کردم ولی زهرا کیرمنو با دست گرفت و به من گوشزد کرد که با احتیاط اینکار رو بکنم که یه وقت خونریزی نکه همون خاطره ای که اون از شب اول عروسیش داشت و من هم قول دادم. حدوداً یکسال پیش بود که دوستم ازدواج کرد. خلاصه لامپ رو خاموش کردم و رفتم سرجام دراز کشیدم و دیدم زهرا هم لباساشو داره در میاره و آماده میشه منهم راست کرده آماده شدم که برنامه شروع بشه. كار هم به اونجا رسید كه صدای زن عموم دراومد یعنی هر كی تو اون لحظه چشمهای منو می دید می فهمید كه حشر بالا زده. حالت سرم رو 180 درجه عوض کردم و زیر کسش قرار گرفتم. البته اینو بگم زیاد به من نگاه نمی كرد. گفت شاید سودی اینارم بیان گفتم اگه امدند می ریم شروع کردم به کردنش گفتم رفتنمون شرط داره گفت باز چهار نفری حال کنیم؟ گفتم اره. اون هم اول لبخند میزد و بعد بلند بلند میخندید. اون وقتهایی هم كه من اونجا بودم هم روسریش رو بر نمی داشت. عموم كه هنوز سر كار بود اما زن عموم و دختر عموم طبق روال گذشته منو كلی تحویل گرفتند كلی گپ زدیم بعد رفتم یه چرت خوابیدم تا عموم اومد. رفتم از بیرون ناهار گرفتم اوردم و ناهار رو با هم خوردیم بعد از ناهار رفتم خونه خودمون یه آمار دادم و سریع برگشتم و دوباره سکس وای از اون روز به بعد من و نگار عین زن و شوهر بودیم و شبها رو یه تخت تو بغل هم می خوابیدیم تا اینکه داداشم از زندان آزاد شد ولی بعد از اون هم ما باز با هم رابطه داریم و بهتون بگم اونا یه بچه دارن که مطمئنم که از منه چون نگار خودش هم میگه و در ضمن خیلی هم به من رفته و همه تو فامیل هم میگن ببینید که …. پیر مرد زن و دوجنسه با سلام خدمت همه دوستان این ماجرا مربوط به یه هفته پیشه حدودا اوایل مرداد 97 من اشکانم 20 سالمه و یکم تو تپل و سفید این ماجرا از اونجایی میشه که من چند وقتی بود با سعید صمیمی شده بودم از سعید بگم حدودا 25 ساله بدنساز قد بلند و… که باباش تو محل ما یه نانوایی بزرگ داشت سعید هم هر از گاهی می اومد اونجا می ایستاد یا می اومد دنبال باباش و من هم فقط در حد سلام و علیک باهاش دوست بودم تا اینکه یواش یواش بیشتر حرف زدیم و صمیمی شدیم. قبلش با سمیرا هماهنگ کرده بودم که نصف شب میرم اتاقش و قرار مدار مربوطه رو گذاشته بودیم. چقدر به عموش رفته اسم بچمو به دلایل امنیتی نمیگم در پایان باید بگم هنوز هم یه تار موی نگار را با تموم دنیا عوض نمی کنم و رابطه ما صرفا یه رابطه سکسی نیست و من اونو فقط واسه سکس نمی خوام و بخاطر اون با همه دوشت دخترام قطع رابطه کردم چون اون دوست نداشت من بغیر از اون مال کس دیگه باشم والان هم که دارم این داستان رو واسه شما می نویسم کنارمه چون داداشم رفته مسافرت و تازه داریم آماده می شیم واسه یه سکس دیگه. بشدن به حسن:اين خانم اينجا ماشين گيرش نيومده و وسايل زياد هم داره گفتم برسونيمش عباس:اشكال نداره حداقل بك بار توعمرمون ثوابي كرده باشيم. در این میان به من گفت که اگه مطمئن باشه باهاش ازدواج میکنم حاضره که اجازه بده که تو کسش بکنم و پردشو بردارم چون من همیشه بهش میگفتم که دوست دارم تو اولین دختری باشی که من تو کسش میکنم ولی من که دیگه طعم کس رو چشیده بودم زیاد رغبتی به کردن توی کسش و گرفتن و بدبختیهای زندگی و متاهل شدن رو نداشتم. از لب گرفتن كه خسته شدم سه تا دگمه لباشسو باز كردم و سینه هاش روكه سفت هم بود درآوردم و شروع به خوردن كردم. زنم گفت بدجنس زنتو ول کردی خاله رو گرفتی از لاپای اونم زدم گفتم اینم مال تو. یه لحظه شیطنتم گل كرد و به زن عموم گفتم: بیا با هم برقصیم. بعد از صبحانه بچه ها رو سپردیم به سمیرا و با زهرا به سمت آدرسی که از شوهرش بهش داده بودند حرکت کردیم و بعد از کلی گشتن و اینور اونور کردن سرانجام آدرس مورد نظر رو پیدا کردیم و من سرکوچه واستادم و منتظر شدم تا زهرا بره تحقیقاتش رو کامل کنه. یه خورد ه با بچه ها ور رفتم و بازی کردم و بعد شروع کردم باخانمه راجع به سن وسل بچه ها و خودش صحبت کردم و علیرغم انتظارم از صحبت استقبال کرد و جوابهامو بخوبی میداد و اونهم با من صحبت میکرد و جریان مشهد رفتنمو پرسید و من هم حقیقت رو بهش گفتم و از او پرسیدم راجع به مشهد رفتن در این روز که شروع به گریه کرد و گفت که شوهرش مدتی است که گم شده و بعد از چند ماه خبرش رو از مشهد دادن که یه زن صیغه کرده و اونجا مشغول خوشگذرونیه و الان هم این خانمه آدرس به دست داشت میرفت پدر صاب بچه رو در بیاره. فلکه گاز رو پیدا کردم و بستمش. طوری چمباتمه زده بود که کیرم مقابل سوراخ کونش بود. حسن :مليحه خانم بفرماييد بالا مليحه:ببخشيد باعث زحمت شديم عباس:شما رحمتين من هم كاملا اج واج مونده بودم وبه چرنديات اينا گوش ميدادم حسن كنار زنه نشسته بود بطوريكه شونه به شونه هم بودن خلاصه بعد از نيم ساعت حسن سرصحبت باهاش بازكرد كجايي هستين؟اين وقت شب كجا ميومدين ؟از اين جور حرفا. راستش علاوه بر حس جوانمردیم میخواستم بقیه مسافرا حساسیت نشون ندن و فکر کنن ما با همیم. باهاش دست دادم و سریع رفتم آشپزخانه. شب فردای عید باهم هماهنگ کردیم صبح زود محمد وسودی رو سوار کردیم سر راه هم مادر جون و راه افتادیم به سمت جنوب با شوخی و بگو بخند می رفتیم منو محمد جلو بودیم و اونا هم عقب بعد از یک دو ساعت محمد گفت من یکم استراحت کنم و بعد شما استراحت کن. زن عموم تو همون حالت حجب و حیا بود و هی سرش رو پایین می انداخت و وقتی هم منو نگاه می كرد یه لبخندی می زد. موقع خوردن سینه هاش رو از روی تاپش بازی می دادم و خوشش می اومد. اونم گفت دیگه لوس نشو گفتم لوس چی؟ شما دوست ندارین دو تا داماد مامانتون سیر بکنن گفت چرا؟ ولی نمی شه. با فشار دست از پشت بهش فهموندم که سینه اش رو بده پائین و کونش رو بده بالا. اون به من گفت هنوز باورم نمیشه داریم چی كار می كنیم و گفت من شوهر دارم و این كار درست نیست و تو باید بعد از ازدواجت با دختر عموت این كارا رو با اون بكنی و من كه داغ داغ بودم و اصلا این چیزها حالیم نبود گفتم: فقط برای همین یه دفعه. اين داستاني كه ميخوام تعريف كنم داستان خودم نيست ولي من شاهدش بودم. راستش قبلا که با سمیرا برنامه داشتیم من اول پیشقدم میشدم و بعد کلی خایه مالی پاچه خواری -چون معمولا خانمها بیخایه ترین افرادین که من دیدم — راضیش میکردم که دستشو به کیرم برسونه و نوازشش کنه یا حتی اجازه بده سینه هاشو بمالم ولی در هر صورت اون زمان مثل الان راحت نبودن دختر پسرا معمولا یکی دو ساعت طول میکشید که به این برنامه ها رسید. از همون جا گاهی نوک زبونم را به کسش هم می زدنم. من ناخودآگاه برگشتم و اون هم دو متری من با تعجب داشت نگاه می کرد. من دوباره شروع به خوردن كردم و این دفعه از گردنش. سارا هنوز همون لباس خونگی تنش بود. البته هواسم بود که خیلی یواش اینکار رو بکنم که کسی نشنوه. کسش از فرط هیجان کمی خیس شده بود که حرارت آدم رو بالا می برد. سریع سرش رو برگردوند و گفت تو کونم نه. در این حین زهرا که خودشو به من نزدیکتر حس کرده بود از گریه سمیرا تعجب کرد و به جمع ما ملحق شد و دلیل گریه رو پرسید و من هم بهش گفتم که چه اشتباهی کردیم. طبق معمول عموم سر كار بود و چون دختر عموم دانشجو بود و امتحان داشت رفته بود دانشگاه. دیگه لباسی تنش نبود اما من هنوز شورتمو در نیاورده بودم و درش آوردم. یه لحظه كه لبم از لبش جدا شد گفت چی كار می كنی؟ الان عموت می یاد. خلاصه استراحت کردیم تا عصری و عصری با سمیرا و بچه ها رفتیم پارک کوهسنگی و شب با پدر سمیرا هم سر شام آشنا شدم و شد وقت شام. پهلوش خوابیدم و بغلش كردم و بوسیدمش و گفتم خیلی دوست دارم و می خوام بكنمت. راه افتاديم شوهر عمه ام واين كمك راننده اش اسمش عباس بود اينها نوبتي رانندگي ميكردن وجاشونو خسته ميشدن عوض ميكردن درضمن از خصوصيات شوهر عمه ام و كمك رانده اش بگم شوهر عمه ام قد متوسط چهارشونه حدود 30 سالش هست وعباس كمك راننده ان هم 38 اينا يك مقدار هيكلي مي كچل و سيبيل داشت 3 روزي توراه بوديم شهر عمه ام با كمك راننده خيلي راحت بود. ولی من خودمو واسه یه عملیات بزرگ داشتم آماده می کردمخلاصه منو کتابام رفتیم خونه داداشی باورم نمیشد که می تونم با نگارم شبای زیادی رو تنها باشم واز همون موقع با توجه بقدرتی که در خودم برای برقراری ارتباط سکس با جنس مخلالف میدیدم میدونستم داداشم خونه خراب خواهد شد چند روز بدون اینکه اتفاقی بیفته گذشت تا اینکه گفتم این جوری نمیشه ومن هم باید از یه جایی شروع میکردم از اتاقی که بهم داده بود اومدم بیرون دیدم داره کتاب میخونه گفتم نگار جون زیاد نخون سوادت تموم میشه گفت پروفسور میام از شما قرض میگیرم اینم بگم زن داداشم نگار 6ماه از من کوچیکتر بود القصه ما کم کم سر حرف وانداختیم که یهو گفت صابر جان جون من یکم بیشتر بفکر درسات باشو به این دوست دختراتم بگو که کمتر زنگ بزنن اینجا گفتم اول بگو بینم از کجا میدونی که خیلی واسه من عزیزی گفت والله فکر نکنم کسی بجز دوست دخترات واسه تو عزیز باشه که من حرفشو قطع کردم وگفتم نگار جان من تو دنیا فقط ار یه دختر خوشم میاد که متاسفانه و دیگه ادامه ندادم گفت چه جالب بقیشو بگو گفتم اصلا هم جالب نیست چون اون الان شوهر کرده گفت خوب بگو گفتم بقیشو شب بهت میگم بزا برم یه وودکا بگیرم شب همه چیو بهت میگم که ناراحت شد وگفت کوفت بخوری مگه تو هم از اینچیا میخوری گفتم نه ولی هر وقت که یاد اون عشقم میافتم باید بخورم آخه راحتم میکنه خلاصه مخشو زدم و رفتم یه وودکا گرفتم وسریع اومدم خونه شب که شد صداش کردم واوردمش تو اتاقم گفتم میخوری گفت تو عمرم لب نزدم منم تو اون لحظه بغیر از اون نمی خواستم به چیزی فکر کنم لامپ اتاقو خاموش کردم که اون ختدید و گفت دیوونه لامپ وچرا خاموش میکنی بهش گفتم ببین نگار جان جون مادرت کاری به این کارا نداشته تو فقط امشب قراره بشینی و حرفای منو گوش کنی پس دیگه ضد حال نزن اونم قبول کرد و دیگه هیچی نگفت بعد بهش گفتم حالا که نمی خوری لااقل واسم بریز اونم همین کارو کرد وای که چه حالی میداد انگار تو آسمونا بودم همین طور که واسم می ریخت و من میخوردم شروع کردم به تعریف داستان عاشقانم و اونم با تمام وجود رفته بود تو نخ داستان من و منم همه حرفهایی که تو دلم بود را داشتم میگفتم و اون هم داشت گوش میداد دیگه تقریبا مست شده بودم هم از هم صحبتی اون و هم از وودکا که بهم گفت صابر جان چرا باهاش صحبت نمیکنی گفتم آخه روم نمیشه گفت تو که خیلی از این حرفا پرو تری گفتم نه نگارم این بار قضیه فرق میکنه که باز گفت بنظر من هیچم فرق نمی کنه اگه من به جای تو باشم میرم و همه حرفامو بهش میگم تا اینو گفت جرات بیشتری پیدا کردم و دلمو زدم به دریا یه کم جلوتر رفتم حالا دیگه بهش چسپیده بودم و خیلی آروم بهش گفتم نگار جان راستشو بخوای اون عشق من تویی که دیدم یهو رنگش پرید و با صدای لرزون گفت صابر جان تو الان حالت خوب نیست متوجه نیستی چی داری میگی گفتم نه به خدا حالم خیلی هم خوبه من خیلی وقت بود که می خواستم این حرفا رو بهت بگم و جلو دهنشو گرفتم و همه حرفامو از اول تا آخر براش گفتم اینبار رودررو و مستقیم همین طور که حرفامو می گفتم گریه میکردم و اونم داشت با من گریه میکرد دستمو به آرومی بردم حلقه کردم دور گردنش و آخرین قطره اشکی که داشت از چشای آشمونیش میچکید رو لیسیدم و خیلی یواش لبم رو گذاشتم رو لباش و گفتم حالا اگه تو هم منومی خوای ببوس دیدم نمی بوسه گفتم تا لب نگیری من هم نمی گیرم وای انگار تو بهشت بودم دیدم آروم کنج لبمو بوسید وای خدای من داشتم از هرم لبش می سوختم همونجوری که دستم حلقه بود دور گردنش دوتایمون به پهلو جوری که صورتامون به طرف هم بود خوابیدیم کف اتاق بهش گفتم می خوام همین جوری تو بغلم بخوابی تا این حال از سرم بپره می خوام تو هوشیاری باهات حال کنم و چند لحظه بعد همون جا کف اتاق در حالی که یه دستم زیر سرش و یه دست دیگمو انداخته بودم روش هر دومون خوابیدیم بیدار که شدم دیدم ساعت4 صبح و گل زیبام هم تو بغلم خوابه آروم لبمو گذاشتم رو لبش دیدم از خواب نارش بیدار شد بهش گفتم اجازه میدی اونم با علامت سر تایید کرد بهش گفتم من تو رویام بارها با تو سکس کردم دلم می خواد الان که بهت رسیدم اون جوری که دلم می خواد این کارو بکنم اونم گفت من در اختیار توام. خلاصه رفتیم داخل و به محض اینکه لباسا رو کندیم و بدن سعیدو دیدم شق کردم بزور خودمو جمع و جور کردم و رفتیم داخل آب یکم شنا کردیم و شروع کرد من هفته ای چندتا کس میکنم و کس کس کس منم زیاد گوش ندادم چون کس میگفت خلاصه منم چندتا تیکه انداختم اونم گرفت. فقط یه موضوع وجود داشت و به بچه ها که به من میگفتند عمو آموزش دادیم که به من بگه دائی. كسی نمی فهمه و شروع به بوسیدنش كردم. من كلا از اون دسته آدمها هستم كه آبم دیر میاد. منم هی بهش می گفتم: دوستت دارم و از این كس و شعرها. رفتم رو تخت کنار سمیرا نشستم و با شیطنت به زهرا گفتم که زهرا خانم شرمنده که جلو شما این کار و میکنم و زهرا هم با خوشروئی گفت که اشکالی نداره عزیزم به کارتون برسید و من هم از تماشاش لذت میبرم. رسیدیم به مشهد من سریع به سمیرا که منتظر رسیدنم بود زنگ زدم و موضوع رو از سیر تا پیاز به غیر از مسائل سکسی رو بهش گفتم هرچند که اگه الان بعد از اینهمه سال سمیرا اینو میخونه منو ببخشه اونهم سریع از موضوع استقبال کرد و به فکرم آفرین گفت و گفت شما تاکسی بگیرید بیائید و من با مامان صحبت میکنم. يكسري شوخي هايي ميكردن از اين جور كاررا كاميوني كه ما سوار بوديم مدلش اينترناش بود اگر از مخاطبين عزيز كسي ديده باشه توش بزرگه اندازه اش تقريبا 2در3 بايد مي بود. اینقدر خوردم كه دیگه انرژیم داشت تموم می شد. من که تا اون موقع فقط سکس لاپائی با دوست دخترام داشتم وهنوز خلیفم وارد بغداد نشده بود دوست داشتم سر صحبت رو به حرفای سکسی برسونم تا ببینم چی میشه. اتوبوس دو باره براه افتاد و کم کم چراغها هم خاموش شد و یه نور قرمز ملایم کمی روشن کرده بود اتوبوس رو. دوستم به اقتضای کارش مجبور بود ماموریت خارج از شهر بره و زنش، سارا تنها می موند. در این میان فهمیدم که شوهر بی همه چیزش پاسداره و سابقه خانم بازی هم داره. کیر توی اون کس چه احساسی که پیدا نمی کرد. همچین آه و ناله می کرد که حکایت از لذت فراوانش رو می داد. یه دفعه چیزی به ذهنم اومد گفتم مامانت رو هم ببریم گفت بس چهار نفری نمی شه گفتم خوب پنج نفری میشه. اواخر اسفندماه بود كه يك شب عمه ام و شوهر عمه ام اومده بودن خونه ما شوهر عمه ام پيله ام شد بيا با من بريم بندرعباس شوهر عمه ام راننده تريلي بود چون از مدرسه خسته شده بودم. شب بعد از شام به اتاقها مون رفتیم و بعد از اینکه بچه ها خوابیدن من و زهرا رفتیم به اطاق سمیرا برای صحبت و اونجا به زهرا همه چیزو گفتیم و گفتم که سمیرا دوست داشته که من شوهرش بشم و الان کاملا این آرزوش منتفیه و من هم دوست داشتم که پرده سمیرا رو بردارم که این هم بنا به قضیه اول منتفی شده. تو همین صحبتها با جناب کیر بودم که دیدم دستش رو آورد تو شرتم و شروع به مالیدن کیر خشمگینم کرد که کیرم بلافاصله نظر به اینکه خیلی خوش قلبه اونو بخشید و تسلیم نوازشهاش شد. من هم که وقت رو مناسب دیدم بدون سوال و جواب شروع کردم به مالوندن سینه های سمیرا و حسابی سر و صداشو در آوردم سمیرا از اون تیپ دخترائی بود که اولش سرد شروع میکرد ولی وقتی که می افتاد رو غلطک دیگه ول کن ماجرا نبود و خیلی حشری میشد. مليحه:حسن اقا چيكاردارين ميكنين؟ حسن:چيه كاربدي كردم ؟ اين وقت شب بهت حال دادم سوارت كردم نميخواي يك حالي به ما بدي ؟ مليحه:خفه شو بيشعور نگه داراقاي راننده من پياده شم تو چي فكركردي فكركردي جنده سواركردي مرتيكه الاغ حسن:زن خوبي باش كولي بازي در نيار اينجا ماشين گيرت نمياد بعدشم تا سه تاييمون نكنمت ول كنت نيستيم كنتور كه نداره كه معلوم بشه؟ زنه زد زير گريه توروخدا نگه دار حسن گفت اينجا بيابونه هرچي ميخواي گريه كن و دادبزن بعد روبه عباس كرد 2 كيلومترجلوتر نگه دار عباس نگه داشت بعد به من گفت تواز كابين بيا بيرون من اومدو بيرون رو صندلي جلو نشستم حسن زنه روبزور كشوند تو كابين لباشو گذاشت رو لباي مليحه وسينه هاشو ميمالوند لباساي مليحه رو كند فقط شرت و كرستشو نگه داشت بعد به عباس گفت كسكش چرا منو نگاه ميكني بيا جلو عباس هم از خدا خواسته رفت جلو به مالوندن كسه زنه دو نفري افتادن به جونه او هم تا ميتونسته فحش هاي تمام عالم را نثار اين د وميكرد عباس شروع كرد به ليسيدن كس زنه سروصداي زنه تبديل به ناله شد حسن هم كير شق كرده اش را به زور چپوند تو دهن زنه من براي اولين بار صحنه سكس زنده ميديدم و حسابي شق كرد بودم عباس كس زنه رو ول كرد رفت به مالوندن سينه زنه و حسن كيرشوگذاست تو كس زنه يك جيغي زنه زد گوش منو كر كردعباس لب ميگرفت و ميمالوند وحسن تلنبه ميزد عباس كيرشو در اورد كه من ترسيدم يك كير كلفت وسياه مثل گرزرستم با كله گنده خيلي كلفت بود فكر كنم اندازه مچ دست بود تا زنه كير عباس ديد به خواهش و التماس افتاد ولي اينقدر حشر اين دو زده بود بالا كه اصلا گوششون به اين حرفا بدهكار نبود حسن از زنه كشيد بيرون كرد دهنش عباس رفت از پايين گريس اورد كون زن رو چرب كنه چون يكي ميخواست از كون بكنه يكي از كس عباس كون زنه رو چرب كرد دو انگشتي وبعد سه انگشتي وكم كم چهارانگشتي زنه هم د1شت جيغ ميزد والتماس ميكرد. همینجوری روش بودم و تلمبه می زدم. اصلاً بوی بد از لای پاش و کونش نمی اومد و در عوض خیلی هم خوشبو و خوشمزه بود. یه لبخند قشنگی زد و با اون لهجه اصفهانیش گفت: نه زشت منم پر رو پر رو گفتم آره. سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. رفتم داخل اتاق و درو نیمه باز گذاشتم. زهرا گفت که مشکلی نیست قضیه ازدواج منتفیه ولی قضیه بکارت منتفی نیست و اون دوستی داره که جراح زنان و میتونه هروقت که سمیرا بخواد ازدواج کنه این مشکل رو براحتی برطرف کنه یعنی ترمیم کنه. بعد از دو ساعت جامونو عوض کردیم من و سودی رفتیم جلو و محمد و زنم اومدند عقب هوا تاریک شده بود رسیدیم اهواز گفتم شب استراحت کنیم صبح بریم فبول کردند دوتا چادر داشتیم یکی شش نفره یکی چهار نفره گفتم همون بزرگه بسه همه قبول کردند گفتم من برم شام بخرم شما چادر و وسایلو اماده کنین تا زود بخوابیم خستگیمان در بره در مورد شام هم همه نظرشان پیتزا بود بعد از یک ساعتی برگشتم یادم افتاد مادر زنو باید اماده کنم یواشکی یکی از نوشابه ها رو باز کردم و15 قطره ای از اسپانیش توش خالی کردم تو چادر دور هم نشسته بودیم سفره رو باز کردیم اول نوشابه مادر زنو دادم و بعد مال بقیه رو ساعت یازده شده بود و چادر های دور و برمان دور تر بودند بعد از نیم ساعتی حال مادر زنم عوض شد گفت ولی چقدر گرممه چرا این طوری شدم؟ گفتم نکنه مسموم شدی گفت نه زنم گفت مامان گرمت روسری تو باز کن منم گفتم راست میگه اصلا راحت باشین غریبه که نیستیم اونا هم مانتو و رو سری شون در اوردن مادر زنم نمی تونست بشینه مدام وول می خورد سودی گفت اگه حالت خوب نیست ببریمت دکتر گفت نه حالم اتفاقا خیلی خوبه ولی دیگه ادامه نداد ماد زنم گفت دامادا شرمنده یه لحظه بیرون باشین تا من لباسمو عوض کنم خیلی گرممه ما رفتیم بیرون کنار چادر محمد گفت ناقلا چی کردی ؟ یه قرصی بهش دادم و از تو ماشین اسپری رو اوردم گفتم بزن خوبه. بوی شامپو تو فضای خونه پیچیده بود و رایحه زیبائی داشت. روز موعود فرارسيد من وسايل سفرمو برداشتم سوار تريلي شدم ديدم شوهر عمه ام تنها نيستن ويك راننده ديگه همراهش هستبه دليل بعد مسافت كه تا بندرعباس بود. آخرای اسفند بود یه شب با زنم داشتیم حال می کردیم گفت داود امسال عید جایی نمی ریم؟ گفتم تنهایی مزه نمی ده. دیگه نمی دونستم چی كار می كنم و اون دستم هم كه رو پهلوی راستش بود دیگه روی كونش بود و هی كونش رو می مالیدم. یه مقدار خستم و باید دوش بگیرم. تو اتاق هم زنم ومحمد حال می کردند صبح چها رتایی رفتیم حموم وصبحونه سر میز گفتم مادرجون روببریم؟ اونارم فبول کردن وسرحال و قبراق رفتیم سر کار توی مغازه نقشه چه جور بردن مادرزن می کشیدم یاد م افتاد قطره اسپانیش فلای دارم اصل اصل بود یه شب دادم زنم خورد دیگه من کاره ای نبودم چنان رو کیرم می پرید که انگار روفنر می پره ول فرداش تا دو روز نمی تونست راه بره ودیگه هم از اون نخورد پس ده قطره کافی بود تا مادر زنم رس من وباجناق رو پکشه البته من کرده بودمش با من حرفی نبود ول پیش دختراش وبا جناق جور نبود اول زنگ زدم محمد گفتم کیرتو چرب کن واسه مادر زن جونت. بدون بازکردن دکمه شلوارش محال بود که بتونم دستمو برسونم به جائی که باید برسونم. ضمناً اینجا هم حموم می تونی بری. بهش گفتم كه اجازه بده روسریش رو بردارم و اون هم مخالفتی نكرد. بهش گفتم سارا من منظور نداشتم. زنش یه دختر لوند و خوش هیکل بود. یکی از دفعاتی که دوستم ماموریت بود و سارا تو خونه تنها بود به موبایلم زنگ زد و گفت بوی گاز خونه رو ورداشته، ظاهراً گاز ایراد پیدا کرده؛ من که از حموم اومدم بیرون متوجه شدم. البته از این كار من جلوگیری نمی كرد ولی زیاد هم راغب نبود. چند وقتی می شد حوصلم خیلی سر رفته بود و به فکرم زده بود چند روزی رو پیش دوست دخترم تو مشهد بگذرونم. خلاصه تو اون حالت حجب و حیا روسریش رو برداشتم و دست راستم رو روی شونه چپش و دست چپم رو روی پهلوی راستش قرار دارم. با هزار بد بختی بلند شد و از زیر شلوار گرم قلنبه واستاد و ادامه فشارهای سمیرا باعث شد که سمیرا هم از این موضوع باخبر بشه و یواش یواش دستش رو به سمتش ببره. و تاصبح راحت بغل من خوابید تا خود مشهد. اولش برای سمیرا قابل قبول نبود ولی یه خورده که بیشتر صحبت کرد و از شیرینکاریهای دوست دکترش بیشتر گفت سمیرا خوشش اومد. این دفعه دیگه احساس نزدیکی بیشتری به هم میکردیم و برای جمع و جور کردن بچه ها من بهش کمک کردم و اتوبوس دوباره براه افتاد این دفعه راحت تر با من صحبت میکرد واز من خواست در مشهد هم کمکش کنم من هم قبول کردم راستش یه فکری به کلم زد یعنی میخواستم با یک تیر دونشون بزنم. کیرم داشت میترکید و یه کم که لاپاش عقب جلو کرد م با کمک خودش که سر کیرمو به سوراخش سرداد یه دفعه و تا اونجا که میشد فشار دادم تو که نا خوداگاه یه آه بلندی کشید که باعث شد چند دقیقه بی حرکت باقی بمونم و اطراف رو بپام. صندلی عقب زنم وسط بود و مادر زنم سمت راست بود گفتم پس برو عقب راحت بخواب بغل جاده نگه داشتم محمد رفت عقب و مادر زنم گفت من می رم جلو دوباره راه افتادیم محمد کنار زنم بود از ایینه حواسم بهشان بود قشنگ بهم چسبیده بودند محمد دستشو انداخته بود لا پای زنم کم کم اونا خوابیدند ولی مادر زنم بیدار بود دستمو دراز کردم و گذاشتم رو پاهاش. چشمهاش روبسته بود ولی صداش در نمی اومد و من هم مشغول كار خودم بودم. کمی بهم کمک کرد و دکمه و زیپ شلوارشو وا کردم و شروع کردم به پائین تر رفتن که دستم رسید به کس خوشبوش که خیس خیس بود با احتیاط دستمو چند بار از روی شورت کشیدم روی کسش که هر لجظه بر التهاب اون و من افزوده میشد. یه آهِ عمیق کشید و من رو به سمت تخت هدایت کرد. خلاصه رسیدیم خونه سمیرا و مادرش با آغوش باز از ما استقبال کرد و خلاصه واسه مهمون نوازی سنگ تمام گذاشت و ناهار مفصلی خوردیم و سمیرا به مادرش گفت که ما نیاز یه استراحت داریم چرا که شب قبلش تو اتوبوس بودیم مادرش هم یه اطاق برای ما آماده کرد و من هم وسائل خودم و خانمه رو بردم گذاشتم تو اتاق. سریع دست راستمو حلقه كردم دور گردنش و دست چپم رو گذاشتم رو قفسه سینه هاش و خوابوندمش. این زن عمویی كه من دارم حرفش رو براتون می زنم اصفهانیه و زن قد بلند و خوش هیكلیه و صورت گندم گونی داره. دوباره بلند شدم و پشتش قرار گرفتم. برام حوله و شورت و زیرپوش آورد و من رفتم حموم. زنه هم از زنگيش ميگفت معلوم شد تازه از شوهرش طلاق گرفته و ازمجبوري با ما سوارشده چون ماشين گيرش نيومده بعداز 1ساعتي تو راه بوديم حسن با روشي كه داشت با زنه خودموني ترشد و دستشو گزاشترو پاي زنه كه ميخواست اغازگرسكس باشه زنه عكس العمل نشون داد. بعداز سه شب تو راه بوديم به سه راهي شيراز كه رسيديم شوهر عمه ام گفت نگه دار كار دارم من بلند شدم اين شبي بيرون چيكار داره؟ديدم رفته رو مخه يك زنه كه كنار راه وايستاده يكسري داره باهاش حرف ميزنه از عباس پرسيدم كه حسن شوهر عمه ام با اون زنه چيكار داره يك نيشخندي زد گفت يعني تو نميدوني گفتم : نه از كجا بدونم گفت: بنده خدا سه شبه تو كفه ميخود امشب دلي ازعذا در بياره من زياد از حرفاش چيزي نفهميدم خلاصه اين حسن با اون زبون بازيهاش و كلكايي كه بلد بود زنه رو كشوند تو ماشين و سوارش كرد يك زن 30 سال بود با هيكلي توپروگوشتي بود زياد خوشگل نبود ولي اندام خوبي داشت اين عباس هم داشت بد جور به دلش صابون ميزد زنه يك كم وسايل داشت حسن عقب كاميون گذاشت. و بچه ها رو بغل کرد و صندلی بغلیشو برام خالی کرد. رفتم دستشوئی خودمو راست و ریست کردم و رفتم سروقت سمیرا. دستم رو اوردم بالا و از زیر شورت به کسش رسوندم که تازه داشت موهای تراشیدش در میاومد بالاش کمی زبر بود ولی پائین تر که رفتم نرم و لطیف و با استفاده از خیسیش شروع به مالوندن چوچولش کردم راستش دوست داشتم که بخورم ولی امکانش نبود و به این کار ادامه دادم تا به نزدیک اورگاسم رسوندمش و فکر کردم اگه اینجا کار تموم بشه شاید بعد از اورگاسمش دیگه بهم حال نده. در این وسط هم اون با کیرم از روی شلوار حال میکرد. البته خودش هم جلوگیری نكرد و شروع كردم لب گرفتن و سینه هاش رو می مالوندم كم كم دستمو بردم توی لباسش و سینه هاش رو گرفتم و شروع كردم به مالوندن. خلاصه از بابام اجازه گرفتم وپدرم با اكراه قبول كرد من به همراهش بروم شوهر عمه ام ماهي 2-3 بار به بندرعباس براي حمل كالامي رود روماشين يك بنده خدايي كار ميكنه قرارشد 2 روز بعد راه بيفتيم منم ديگه حسابي خوشحال بودم ميخوام برم بندرعباس كه تا حالا نديده بودم. درضمن اون موقع زياد در مورد سكس اين جور چيزا نميدونستم. شورت تنگ بدجوری به کیرم و تخمام فشار می آورد. اول آروم نشستم و لبامو گذاشتم رو لباش و تا جایی که تونستم لباشو خوردم و ازش لب گرفتمو بهش لب دادم وای که چه لبای خوشمزه ای داشت اصلا دلم نمی خواست اونا رو ول کنم ولی بعد از کلی لب گرفتن رفتم سراغ گوشش و اونم تا جایی که میتونستم لیس زدم حالا دیگه کم کم داشت صداش در می اومد و همین منو بیشتر تحریکم میکرد همین جوری من خوردم و لذت میبردم تا اومدم پاینتر تا به سینه هاش رسیدم بعد از اینکه کمی از رو لباساش باهاشون بازی کردم بهش گفتم بلند شو می خوام لباساتو در بیارم و آروم تابشو از تنش در آوردم اخ که چه لذتی داشت در آوردن لباش کسی که مدتها بود تو آتیش عشقش و دیدن اون بدن ناز و ترنجش می سوختمخلاصه بدنش همونجوری بود که تو رویاهام بود به همون سفیدی و لطافت و زیبایی تا سینه هاشو دیدم عین تشنه که مدتها آب نخورده بود شروع کردم به خوردنشون چقده هم لذیذ بودن بغلش کردم خوابوندمش روی تخت والان نخور کی بخور اونم دیگه تحریک شده بود و هر چی می خواست خودشو کنترل کنه نمی تونست و صداش بود که لحظه به لحظه بلند و بلند تر می شد و تقریبا دیگه داشت داد میزد و منم اومدم پاینتر تا رسیدم به نافش اونجا هم کمی مکث کردم کم کم رسیدم به شلوارکش دستمو بردم زیرش وای چه حرارتی پاهاشو دادم بالا و شلوار و شرتشو از پاش در آوردم یه بوسه زدم رو کوسش چه کوس تپل و گوشتی داشت چه چوجول ناز و مامانیوای خدای من عین وحشی های کوس ندیده شروع کردم به خوردن که دیدم نگار با خنده گفت چته هول کردی آروم همش مال خودتهگفتم می دونم ولی می ترسم تموم بشه و شروع کردم به خوردن چه عطری داشت وای که تا آخر عمرم اون عطر اولیش تو مشامم می مونه چوجولش داغ داغ بود و فکر می کردم که تو کوسش چقدر داغه خلاصه من می خوردم با ولع هم می خوردم و صدای نگار هم دیگه تو اتاق پیچیده بود و یه ریز با صدای لرزون حرف میزد و منو به خوردن بیشتر بشویق میکرد: بخور بخور همشو بخورایییییی صابر میخوام با کوس بیام تو دهنتو من هم تند تند میخوردم و از اینکه اون خوشش اومده بود خوشحال بودم و همه تجاربی را که در طی این چند ساله به دست اورده بودم رو کوس نگارم داشتم پیاده میکردم و می دونستم اگر از سکس با من خوشش بیاد امکان اینیکه دفعات بعدی هم تو کار باشه زیادهتو همین فکرا بودم که متوجه شدم داره ارضا میشه و بعده چن لحظه به نهایت لذت رسید و اورگاسم شد جاهامونو با هم عوض کردیم وآروم کیر شق کرده منو تو دهنش کرد و با مهارت عجیبی که فقط مخصوص خودش بود شروع کرد به خوردن واقعا تو کارش خبره بود بعد از چند دقیقه ساک زدن گفتم کافیه و به پشت خوابوندمش و کیرم رو که الان دیگه خیس خیس بود کردم تو کوسش اول یه اخ بلند گفت و بعد چشاشو بست و رفت تو حس هی اخ واوخ میکرد و معلوم بود خیلی لذت می بره چون هم کیر من به برکت خانمای دوست دخترم کلفت بود و هم اون چند وقت بود بواسطه زندان بودن آق داداشم از نعمت کیر محروم بود خلاصه من میکردم و با یه دستم رو چوجولشو مالش میدادم و با دشت دیگم سینشو اون شب تا صبح ما با هم سکس داشتیم صبح که شد هر دومون دیگه نای نفس کشیدنم نداشتشم چون دوتایمون چند بار ارضا شده بودیم نگار گفت صابر جان خیلی حال دادی و الان واقعا دوست دختراتو درک می کنم و میفهمم چرا اینقده خاطرتو می خوان واقعا تو کارت واردی گفتمخانم خانما خجالتم میدین! بعد از مرتب کردن خودمون همو بوسیدیم و سرشو گذاشت رو شونم و ازم تشکر کرد و گفت که در زندگیش تا حالا به این خوبی به ارگاسم نرسیده بود و من هم بوسیدمش و گفتم که امشب و بوسیله اون مرد شدم. ازش اجازه گرفتم که من هم آبم بیاد و اون هم گفت بریز تو عزیزم. سریع لباسهامو پوشیدم و رفتم خونشون. البته زن عموم اون موقع طرفهای 42 سالش بود و كلی زیر دست عموم رفته بود. منم كه دیگه طاقت نداشتم رفتم روش و یواشی كیرم رو داخل كسش كردم. به خودم که اومدم دیدم سارا لباس پوشیده جلوم وایستاده و با خنده داره نگام می کنه. با سلام خدمت تمام دوستان شهوانی اول این داستان واقعیت بگم که من فقط اسم هارو عوض کردم فقط همین من اسمم بهرامه و اسم همسرم هم الناز هر دومون همسنیم و سی سالمونه من از قبل از ازدواج فانتزیای زیادی برای بعد از ازدواجم داشتم مخصوصا اینکه با همسرم قبلش چند سال دوست بودیم و سکس هم داشتیم نه سکس آنال یا اورال بلکه سکس واژینال به نظر من اگر کسی میگه با کس دیگه ای سکس داشته اصلش اینه بعدش اورال و آنال و رو می تونه بگه البته نظر هر کس محترمه بگذریم یه نمای کلی از اندام الناز اگر بخوام بگم اینه که پوست سفید و دستها و بدن کشیده ای داره و خدا رو شکر گرد و قلومبه و چاق متنفرم از این مدل نیست باسنش خوبه و بد نیست و سینه هاش هم حدودای 75 تا 80 و خیلی خوردنی اما مهمتر از همه واسه من کسشه که اصلا مثل خیلی ها از این کس های انفجاری یا سیاه و پشمالو نیست یه کس ناز و رنگ پوستِ مایل به صورت و خیلی کم مو داره البته کلا چون بور هستش کم مو هست این از الناز من هم 181 قدمه و 94 تا قدمه و کیرم رو هم واقعا هر کی تجربه اش کرده ازش لذت برده هم به نسبت کلفته همطولش 17 سانته تقریبا البته به نظر من بلد بودن سکس هستش که سکس رو خوردنی می کنه نه یه کیر تنه درختی خب حالا اصل داستان اینه که این اتفاق از دو ماه پیش اتفاقی شروع شد من یه روز می خواستم زودتر برم خونه چون روز تولد همسرم بود کادویی که براش خریده بودم رو بزارم اونجا با یه یادداشت تا سوپرایز بشه راستی بگم که من یه بوتیک تو خیابون شهرداری بین میدون تجریش و میدون قدس دارم و خونه ام هم میدون کلانتری یوسف آباده برای همین باید یه مقدار زودتر از زودتر باید برای کاری که می خواستم بکنم راه می افتادم تو آپارتمانی که ما زندگی می کنیم ساختمونیه که برادر زنم حدودا 10 سال پیش خریدش و چون کلنگی بود می خواست یه آپارتمان حداقل 5 طبقه ای بسازه تا بتونه همه خواهرهاشو پیش هم جمع کنه ساختمون کلا 5واحده و هر طبقه واحدش حدود 130 متر میشه و واحد ما هم آخریش بود و به لطف آسانسور بود که فقط قابل تحمل بود مدتی بود که این آسانسور بازی در میاورد و سوارش نمی شدیم چون چند بار بین طبقات ایستاده بود و برادر زنم تعمیرکار آورده بود اما مشکل از پایه بود و به کل باید موتورش عوض میشد اون روز هم که می خواستم برم برای سوپرایز باید 5 طبقه رو با پله می رفتم بالا خدا رو شکر حداقل اینکه تو این مدت خرابی آسانسور من یه بار حدودای ظهر می رفتم سمت بوتیک و یه بار هم شب ها برادر زنم خودش آرشیتکت عالی ای بود و پروژه ای با شهرداری و شرکت های مختلف کار می کرد و خلاصه اینه هم ساختمون مجهز بود مثل مثلا شوتینگ ه و همه چیزای مورد نیاز دیگه واقعا عالی بود ساعت 4 رسیدم خونه شاگردمو گذاشته بودم سر کار تو بوتیک همسرم کارش تو یه دفتر بیمه بود و ساعت 7 تموم می شد و تو این ترافیک تهران تا می خواست برسه ساعت 8 تقریبا می شد هرچی بهش می گفتم که با مترو یا اتوبوس برو قبول نمی کرد و دوست داشت با ماشین خودش بره اونروز زمستون بود و شدید سرد داشتم پله ها رو می رفتم بالا که دیدم در واحد خواهر زن کوچیکم بازه و کلید هم روشه با خودم گفتم حتما عجله ای اومده خونه که هم در باز مونده هم کلید رو در جا مونده خلاصه کلید رو درآوردم اما داخل واحد نشدم و زنگ واحد رو زدم چند بار زنگ واحد رو زدم اما اصلا کسی نیومد دم در منم کیک تولد و لباسی که برای تولدش خریده بودم گذاشتم رو پله و رفتم دم در واحد یه مقدار هر چی صدا می کردم اسم خواهر زنم رو صدایی نمی اومد راستی اسمش هم مریم بود خلاصه صدا کردم کسی نیومد و کامل رفتم تو و همه جا رو گشتم از اتاق خواب تا حموم و دستشویی و آشپزخونه و همه جا هارو گشتم انگار که دنبال موش بودم داشتم می اومدم بیرون که ب بالا یهو کنار کاناپه یه سوتین دیدم که مسلما برای مریم بود فقط نگاش کردم و رفتم بیرون و در رو بستم و قفل هم کردم و رفتم بالا رسیدم به واحد خودمون و در رو باز کردم که با یه صحنه ای مواجه شدم که از فانتزی هام سکس گروهی بود اونا یعنی همه سه تا خواهر لخت و عور مثلث مانند داشتن کسای همدیگه رو می خورن من خودمو خیلی ریلکس نشون دادم و قضیه ی واحد مریم رو سریع بهش گفتم کامل مریم یهو یه جیغ بنفش کشید و به الناز و الهام دومین خواهر زنم گفت حتما کار همون دختره ی دوجنسه هست حتما رفته چیزی دزدیده من هی گفتم شب بره اما شماها می گفتین که باحاله و خوب می کنه و می لیسه و من برم پایین ببینم چیزی ندزدیده باشه حین دویدنش بهش گفتم من در رو بستم و قفلشم کردم دیگه نیازی نیست گفت حداقل برم ببینم چی دزدیده جنده بعد یهو خنده اش گرفتم و به خواهراش گفت حالا تصور کنین اینا همشون لخت لخت جلوی من هستن و دارن حرف می زنن باید راستی چی بهش بگیم بگیم جنده دوباره خندید و خواست کلید رو بگیره که بهش گفتم که کجا حالا اگر دزدیه باشه که دزدیده اگرم ندزدیده باشه که ندزدیده مهم اینه که در واحدت قفله و بسته ست یه خرده فکر کرد و بعد گفت راست می گی ولش کن این رو گذاشتم برای اینجای داستان بهتون بگم که احیانا فکر نکنید داستان الکیه و واقعی نیست الهام و مریم هر دوتاشون از شوهراشون جدا شده بودن و تنها زندگی می کردن من با اینکه سرم همیشه پایین بود و مثلا سر به زیر بودم موقع رفت و اومد اما اینا چون کلا آپارتمان مال خانوادشون بود با هر لباسی که می خواستن میومدن بیرون یه وقتایی هم که تو آسانسور به خودشون می رسیدن موقع بیرون رفتن از خونه یادمه یه بار مریم دیرش شده بود و لباس زیر و رو رو پوشیده و نپوشیده سریع اومده بود تو آسانسور که یه یهو منو دید مثلا الکی خجالت کشید و به من گفت میشه روتونو اونور کنید تا من لباسامو بپوشم منم از خدا خواسته برگشتم و از آینه قدی بزرگ آسانسور کاملا اندامشو می دیدم پوست برنزه سولار می رفت کون گرد و کمر قوس دار و باریک آخرای کارش بودکه یه ربعی تو لابی منتظر خانوم شدم تا بپوشه واسه همین دکمه ی خرابی و هشدار رو زده بودم حس می کردم مریم از اینکه من یک کلمه همم حرف نزده بودم و حتی منتظر بودم و نگاش می کردم و هیز بازی در میاوردم یه جور دیگه داشت نگام می کرد سریع کفشاشم پوشید و سریع رفت سمت پارکینگ و قبل از سوار شدن ماشینش یهو بلند گفت در رو داشتم می بستم بهرام جون جبران می کنم برات یه چشمک هم زد و سریع رفت حالا برگردیم به اونروز دوباره خواهرا همه از شوک در اومده بودن و داشتن دنبال چیزی می گشتن که خودشونو بپوشونن و منم خیلی آروم نگاشون می کردم اما داخلم آتیش شهوت کردن سه تاشون مخصوصا مریم از همه کوچیکتره و خوشگتر و خوش اندام تر نگاشون می کردم و اینا هم که دیدن من انگار نه انگار که چیزی دیده م سوتین و شرتشون رو پوشیدن که برن سمت در واحد که یهو داد زدم و گفتم گمشید و بشینید سر جاتون کپ کردن و مجسمه شده بودن انگار دوباره داد زدم که مریم و الهام تند رفتن روی یک کاناپه نشستن و هی سعی می کردن بدنشون رو بپوشونن به جز الناز که انگار فکر می کرد که کار از کار گذشته و بحث و دعوا و طلاق وقتی نشستن گفتم یکیتون شروع می کنه به گفتن قضیه اون دوجنسه هه و الان و گرنه راپورت همتون مخصوصا تو الناز خانوم رو به بابا و داداشت می دم و می گم که چکارا می کردین مسافرت کاری رفته بودن اونا اولش هیشکی حرف نمی زد من داشتم آروم آروم لباسامو در آئردن که به شرتم رسید و درش نیاوردم اما کیر سیخ شده من رو دیدن همشون و انگار احساس قرابت بیشتری کردن با من مخصوصا الناز خاک بر سر جندشون خلاصه کنم که بعد داد و بیداد مریم شروع کرد به گفتن بهشون گفتم از اول اول و ارتباط خودشون بگن تاااااا امروز براش سخت بود اما تازه فهمیدم که به به اینا دوست پسر داشتن هم قبل و هم موقع ازدواج فقط پردشون رو دوخته بودن این یکی برام مهم نبود که تو مجردی زنم چیکار می مردموخب منم خیلیا رو زمین زده بودم وقتی داشت تعریف می کرد که حال کردن با خودشون و بعد با همدیگه رو از موقعی که رفتن دانشگاه شروع کرده بودن می خواست دلیل بیاره که چرا اما من کفتم بقیشو بگو دلیلش بخوره تو سرت سن خواهرا اینه الناز 30 الهام 32 مریم 28 و سن داداششون هم 45 بود وقتی لز رو تعریف می کرد من کنار شهوتی شدن بیشتر داشتم هی عصبانی می شدم چون چند بار که به الناز گفته بودم این فانتزیمو جه موقع سکس یا غیر سکس برخورد بدی باهام کرده بود و قهر کرده بود که فهمیدم معلوم شد کس شعر بوده اگه خوشتون اومد قسمت دومش رو هم می نویسم که اصل کاریه ست اگر هم کامنت چرت پرت بیاد که بیخیال ادامه دارد امیدوارم نوشته. زن عموم چشمهاش رو باز نمی كرد و هی آه و اوه می كرد. خلاصه آخر شب من و زهرا و بچه ها رفتیم تو اتاق و زهرا بچه ها رو خوابوند و تشکها رو پهن کرد ولی من دیدم که تشک منو چسبوند به تشک خودش یعنی دیشب بهش خوش گذشته من هم دل رو به دریا زدم و خودم رو برای دومین سکس درست و حسابی زندیگیم بیخیال سمیرا آماده کردم چرا که لاپائی اصلا حال نمیده. خدا از گناهامون بگذره و باز هم چنین کون هایی رو نصیبمون بکنه. دوش رو باز کردم تا آب تنظیم شود. من هم از خدا خواسته همشو توش خالی کردم و با شل وسفت کردن عضلات کیرم تا آخرین قطره رو تو کسش ریختم. راستش سه نفری تحریک شده بودیم مخصوصا اینکه سمیرا و زهرا هم لباسهای خواب شهوت انگیز پوشیده بودن. خوب داشتم کس سمیرا رو لیس میزدم که زهرا طاقت نیاورد و اومد جلو و گفت مثل اینکه نیاز به کمک دارید و شروع کرد با سینه های سمیرا ور رفتن. یکروز سعید پیشنهاد داد بریم استخر منم قبول کردم و جمعه قرار شد بریم. گفتم: عمو پایینت رو می خوره؟گفت: نه! اسم من صابره این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دو سال پیش اون موقع من 22 سالم بود اوج جوانی و زیباییم بود و دور وبرم پر بود از دوست دخترهای جورواجور و هر روز را با یکی از اونا بودم ولی تا اون روز از هیچ دختری خوشم نیومده بود تا اینکه مادرم یه روز گفت که واسی داداشم یه دختره خوب پیدا کرده والحق خم که خوب مالی پیدا کرده بود بطوری که اقا ما تو همون نگاه اول یه دل نه صد دل نه بلکه صد هزار دل عاشق این این زن داداش آینده مون شدیم و همون موقع هم با توجه به شناختی که ار خود جلبم داشتم می دونستم که این خانمه چه زن داداشم بشه وچه نشه رو باید بکنم و میکردم خلاصه کارا رو براه شدو این عشق ما اومد بغل گوش ما وزن داداشم شد که الهی فداش شم یه مدت گذشت وعشق من به این زن داداش روز بروز بیشتر میشد اها تا یادم نرفته بگم داداش عزیز بنده خلافکار تشریف داشتن و خاتم عزیزترش از این موضوع بی اطلاع تا اینکه بعده چن ماه زندگی سراسر شوروعشق آقایون پلیس که ایشالله قربون همش بشم ودشتشون درد نکنه ودرد وبلاشون بخوره تو این سرمن این اق داداش ما رو گرفتن و انداختن تو حلفدونی و زن داداش هم که تاره فهمیده بود که شوهر جونش خلافکار بوده می خواست خونه زندگیشو رها کنه و بره خونه باباش ولی با صحبتهای مامان خوبم و دیگر اطرافیون که تو الان باید خودتو نشون بدی وپشتیبان شوهرت باشی واین سری حرفها مخ این کفتر سفید منو زدن و نزاشتن بره و این رز منم قرار شد تا آزادی اق داداش سر خونه زندیگش بمونه و بعده آزادی شوهرش ازش تعهد بگیره که دیگه خلاف نکنه و قسمت جالب داستان اینجا بود که قرار شد من خونه داداشم بمونم و شب هم همونجا بخوابم تا بقول مامانم بتونم تو یه محیط آرومتر خودمو واسه کنکور آماده کنم. دستمو کشیدم بیرون و بهش گفتم که اجازه میدید ی ؟ اونهم باخوشروئی یه لب نخودی از لبام گرفت و لبخند زد. زن عموم همینجوری به من نگاه می كرد. یه لجظه دستشو رها کردم و کیرمو کمی جابجا کردم و اینبار دستم رو صورتش کشیدم و از بغل گوشش به گردنش و از روی مانتو و زیر چادر به پستونهای درشت و سفتش که داشت هر لجظه سفت تر میشد رسندم که یه دفعه یه آه سوزنده بغل گوشم کشید که منو برای پیشرفت بیشتر ترغیب کرد دکمه ها ی مانتو رو باز کردم و لمس کردم پستونهای قشنگشو از زیر مانتو و تی شرتشو که خیس عرق شده بود بالا زدم و سوتینشم کشیدم بالا و شروع کردم به مالوندنشون جاتون خالی خیلی حال میکردیم هردومون کم کم از لمس پستون به شکم و دستم رو به بالای شلوارش رسوندم. بعد از اینکه کمی حالم جا اومد پاشدم به قصد دستشوئی از اتاق رفتم بیرون. یه دامن کوتاه هم پاش بود که ساقهای زیباش رو نمی پوشوند.。 。 。 。 。 。

次の

سکس در اتوبوس

داستان سکسی با دو زن

。 。 。 。 。 。 。

次の

داستان سکسی‌ و تحریک کننده: کون افسانه

داستان سکسی با دو زن

。 。 。 。 。

次の

داستان سکس صابر و نگار (زن داداش)

داستان سکسی با دو زن

。 。 。 。 。 。 。

次の

داستان سکس صابر و نگار (زن داداش)

داستان سکسی با دو زن

。 。 。 。 。 。

次の

سکس با دو تا خواهر زن و حسرت خوردن زنم

داستان سکسی با دو زن

。 。 。 。 。 。

次の

داستان سکسی‌ و تحریک کننده: کون افسانه

داستان سکسی با دو زن

。 。 。 。 。

次の